پیرمرد و دریا

مدتها بود که در خودم یه خلاء بزرگ و احساس میکردم وبیشتر وقت خودم و با فیس بوک میگذرندم.با این که یه 270 الی 280 نفری جزو دوستان بودند و مرتب با هم در تماس بودیم ولی احساس تنهائی زیادی در خودم احساس میکردم.به سیم آخر زده و فیس بوک رو دی اکتیو کرده و یه قطعه عکس برداشتم و رفتم عضو کتابخونه مرکزی ولایتمون شدم!
متصدی کتابخونه گفت که واسه شروع میتونی سه کتاب همزمان برداری.اولین چیزی به مخیله ی دچار خلاء شده ی من خطور کرد نوشته های ارنست همینگوی بود.کتاب پیرمرد و دریا رو واسه شروع انتخاب کردم که برنده ی جایزه ادبی نوبل سال ۱۹۵۴ بود و حکایت یه پیرمرد تنها در پهنه ی دریا نیلگون در نبرد با نیزه ماهی غول پیکر رو حکایت میکرد.کتاب خیلی خوبی بود،توی داستان غرق شده و خودم و به مثال پیرمرد داستان تصور کردم.اولین کتاب خونی من بعد از مدتها با یک تنهائی و یک دریای ژرف شروع شد!

"پیرمرد نگاهی بر پهنه دریا افکند و دریافت که چه قدر تنها مانده است.اما نمی توانست منشورهای نور را در آب عمیق و تاریک دریا و طناب ماهی گیری و حرکت نوسانی آب را در برابر خود ببیند.حالا ابرها  از رسیدن باد بسامان خبر می دادند و پیرمرد وقتی به جلوی خود نگاه کرد دسته ای از اردک های وحشی را دید که آسمان بالای دریا را پوشانده بودند ،بعد از هم جدا شدند ،دوباره به هم پیوستند و پیرمرد پی برد که هیچ انسانی در دریا تنها نمی ماند"


باغ الفبا


یادش بخیر،سال 66 بود و من 5 ساله بودم.شهرام شب پره تازه یه آلبومی داده بود بیرون به اسم باغ الفبا که ما هم یه نوار زوار در رفته و درپیت و بی کیفیتی ازش داشتیم و کلی جلو درب و همسایه پز میدادیم که آپتودیتیم و کلی با این حرفا واس خودمون حال میکردیم!!!
داداشم مرحوم فرهاد با کارای شهرام شب پره خیلی حال میکرد و طرفدار پروپا قرصش بود.این آلبوم باغ الفبا که اومد بیرون منم یه جورائی طرفدار شهرام شب پره شدم نه به خاطر صداش بلکه به این خاطر که توی خونه ما صدائی جز شهرام به گوش نمیرسید و دیکتاتوری محض حاکم بود!
چند روز پیش به طور ناخوداگاه توی یکی از جستجوهای روزمره ام توی فضای مجازی چشمم به این ترانه ی نوستالوژیک سال66 خورد.ناخوداگاه اشک توی چشمام نقش بست و کلی یاد گذشته و خونه مون افتادم که هنوز فرهاد زنده بود و نفس میکشید.
یاد باد! آن روزگاران یاد باد!


شروعی دوباره...

یادش بخیر زمانی که نه فیس بوکی  بود و نه جی پلاسی!
یادش یخیر زمانهائی که مرتب تو توئیتر توئیت میکردم و توی وبلاگم چرندیات روزانه ی ذهن مغشوشم و با سرعت برق و باد روانه اینترنت میکردم.امروز پس از مدتها فیلم یاد هندوستان کردو با سرعت زایدالوصفی شروع به نوشتن متنی کوتاه کردم.از امروز دیگه سعی میکنم فیس نوردی و جی پلاس نوردی رو کم کرده و به همون سبک و سیاق گذشته وب نویسی رو از نو شروع کنم.
تا خدا چه خواهد....

قانون

قانون چیست؟
چه کسی دیده است که قانون به همراه آفتاب از سوی دل آسمان آمده باشد؟
چه کسی دل خداوند را دیده و اراده و تدابیر وی را درک کرده است؟
در کدامین قرن فرشتگان میان مردم راه می رفتند و موعظه می کردند:
برای لذت از زندگی،ضعیفان را قدغن کنید؛یاغیان را با شمشیر بکشید و گناهکاران را با پاهای برنزین لگدمال کنید!!!
جبران خلیل جبران/چشم پیامبر/قانون
ترجمه : رضا رامز/ انتشارات بدیهه

روزهای آخر اسفند...

روزهای آخر اسفند است و من تمام یازده ماه سترون را در این واپسین روزهای سال خلاصه کرده ام .در این روزهای آخر اسفند است که آسمان رگ غیرتش کرفته و گوشه چشمی به ما نموده که مبادا در عبور از خیابان های شلوغ شهر بدون باران عاشق شویم،و خود این تراژدی ناخواسته را کلید میزند!
روزهای آخر اسفند است و عزرائیل نبی یادش آمده است حساب های معوقه ی خود را بر روی زمین فانی تصویه نکرده است،و در طرفته العینی سفره ی هفت سینی را به حجله ی سیاهی مبدل میکند!
یا رب این روزهای آخر اسفند چه در خود دارد که در آن یازده ماه قبل از آن نمیتوان یافت؟
روزهای آخر اسفند برای پسته های خندان اما حکایت دیگریست،زیرا که فروردین،ماه خوشی برایشان نیست چرا که در روزهای آخر اسفند است که بهائی بس گزاف برایشان داده میشود و هر چه پس از آن است خزان عمر است و بس.
روزهای آخر اسفند است و ماهیان تنگ بلوری برای خود غوغائی راه انداخته اند چرا که میدانند شیشه ی عمرشان بسان تنگ بلور شکننده است.و اما من در روزهای آخر اسفند تازه یادم آمده است که فیل با آن وقار فیل گونه اش در هندوستان زندگی میکند و کاکائو در برزیل کشت میشود!

درب بی کوبه...

بالاخره وبلاگ درپیت من هم مشمول ف ی ل ت رینگ شد!وبلاگی که حد و حدودش گیر دادن به شهرداری ها و اداره مخابرات و اداره دارائی و از این دست اقسام بود!
اما گوئی فراموش کرده بودم که شهرداری هم از مقدسات الهیست و نوشتن از آن و نقل کردن شعر احمد شاملوئی که یک دنیا برایش غش میروند گناهی نابخشوده است.نوشتن از خاطرات زمان خدمت سربازی و بیهوله روزهای کودکی را گوئی مرثیه ی کفرانه ای تصور نموده و باید خط بطلانش می کشیم که نکشیدم. به قول احمد شاملوی فقید:
باید اِستاد و فرود آمد
بر آستانِ دری که کوبه ندارد،
چرا که اگر به‌گاه آمده‌باشی دربان به انتظارِ توست و
 اگر بی‌گاه
به درکوفتن‌ات پاسخی نمی‌آید.

تلنبار افسوس ها در 28 سالگی!

مدتهاست که یه جمله کوتاه از جلوی چشمام کنار نمیره : گذشته دیگه برنمیگرده.
بچه که بودم،یه ظبط کاست قدیمی و زوار دررفته داشتیم با یه  نوار رنگ و رو پریده.این نوار کاست هر چی که فکر کنی توش آهنگ پیدا میشد!آهنگ های جور واجور و  خاطره انگیز.
سن کمی داشتم ولی با یه آهنگ خیلی حال میکردم!
گنجشکک اشی مشی!
در کودکی این آهنگ را به خاطر لفظ گنجشک دوست داشتم،در نوجوانی آن را به خاطر فرهاد مهراد و در جوانی به خاطر  کودکی و  نوجوانی  که دیگر برایم کیمیا شده بود.
بچه که بودم،توی محله قدیمی مان دوتا گودال کوچیک کنده بودیم و با گلوله های شیشه ای و پره دار رنگی بازی میکردیم! اونقدر سرگرم بازی بودم که حتی تکالیف مدرسه هم یادم میرفت.توکارم اونقدر خبره و ماهر شده بودم که اگه تو اون سن به جبهه میرفتم مطمئناً تک تیرانداز اول خط میشدم!
بچه که بودم، به خاطر بازی گل کوچیک  روزی نبود که با پای خونی به خونه برنگردم.موقع بازی روی زمین نیمه آسفالت محله وقتی به خاطر لجبازی و سماجت با هم محله ای پاهام خونی میشد،تا آخر بازی قصد و هدفم مقابله به مثل بود و زدن اون!
بچه که بودم،آرزوی دیرینم خلبان شدن بود.پرواز را دوست میداشتم،بارها در خواب گوهینامه پرواز گرفته بودم!  همیشه آینده را خوب پیش بینی میکردم. اما دریغا...
بچه که بودم،زمستان و بهمن برایم چیز دیگری بود.آهنگ های خاطره انگیز و  تعطیلات مدرسه و یاد روز مردمان آزاده و شجاعی که حماسه بهمن را رقم زدند.بهمن را دوست میداشتم نه به خاطر ماهی که در روز آغازش متولد شده بودم بلکه به خاطرمتولد شدن تازه سرزمینم، اما دریغا...
دریغا که آینده آن طور که میپنداشتم نبود و نشد. به قول فرهاد : می اندیشم که شاید خواب بوده ام، می اندیشم که شاید خواب دیده ام، سرگردان نگاه می کنم، می آیم، می روم، آنگاه در می یابم که همه چیز یکسان است و با این حال نیست!
امروز که در زوال جوانی به سر میبرم و تلنباری از افسوس را در 28 سالگی بر دوش خود میکشم،بر گور پوسیده روزهای  صمیمی و یکرنکی کودکی و پریشان روزهای نوجوانی خود زمزمه میکنم :
سپید پوشیده بودم با موی سیاه
اکنون سیاه جامه ام با موی سپید!

این تصویر را بهمن ماه 1388 در خرمشهر گرفتم.

ساییدن کشک!

در زمانی که دانشچو بودم به توصیه ی یکی از بچه ها که چند تا سفر خارج از کشور رفته بود برای گرفتن کارت دانشچوئی بین المللی که دانشگاه تهران به نمایندگی از سازمان ملل متحد و موسسه ITIC از سال 1968 به دانشچویان متقاضی اعطاء می کند اقدام نمودم.این دوست ما که کله اش بوی قرمه سبزی میداد،چنان تعریف و تمجیدی از خدمات این کارت برای ما نمود که با خود فکر کردم احتمالاً سفر به ممالک فرنگ هزینه اش می شود معادل سفر به اهواز خودمان!
از قضاء این دوست فرهیخته ی ما یک کاتولوگ از شرکت های طرف قرارداد را به ما داد که کلهم اجمعین فرودگاهها و ایستگاه های قطار سراسر کشور و هتل ها و کلیه مراکز فرهنگی و تفریحی را هم شامل می شد.چرخ روزگار چرخید و من هم برای یه سفر کاری به تهران عضیمت نمودم و در ذهن خام  و پارتیشن بندی نشده ی خود تصور نمودم در ممالک قانون مدار فرنگ تشریف برده ام!
در فرودگاه مهرآباد این کارت را به هر کس و ناکسی نشان دادم جز خنده ای ملیح و گفتن عبارت برو جانم کشکت را بساب جوابی نشنیدم!
سالهای سال است که علاقه دارم به خود تلقین کنم که شاید ما هم سوار لاک پشت توسعه و قانون مداری هستیم(نخواستیم ترن توسعه را) اما دریغا که اینها شعاری زیباست که در رمان های پائولو کوئیلوی برزیلی یافت میشود که آن را هم تازگیها به علت ساختار فتنه انگیزش که از کشفیات مهم وزارت ارشاد است از ما دریغ شده است!
پ.ن: اگر هنوز دانشجو تشریف دارین و در تنتان خارش را احساس می کنید و هوس خنده ی ملیح به سرتان زد به این لینک مراجعه کنید و تقاضای این کارت کاغذ پاره(لااقل در این مملکت خوبان و راستگویان عالم) را نمائید،شاید درب بر روی هر دو پاشنه برایتان چرخید و روزگار به کامتان گردید!!!
لینک به مطلب:
كارت بين المللي دانشجويان و اعضاي هيات علمي

کارتی که کاربردش در ایران جا گرفتن در کیف پول است!

ماجرای کوکال ها و استوار کهریزکی

هيومورسيون عقیده دارد: هدف از بداهه «كلام ناانديشيده» پردازي، كاوش در شخصيت، روابط و مناسبت ها و موقعيتها است، اما در وراي همه اينها هدف بداهه پردازي، كاوش در خود بازيگر، قلمرو شناخت ناخودآگاه، خاطره ها و عواطف او مي باشد.
دیروز 07/09/89  با پسر عموی گرامی در حال خوردن نوعی بسکوئیت محلی به نام غیر متعارف «کوکال» بودیم که به علت گیردادنها و کنایه های پسر عمو و دست انداختن من، که آدم شکلات ترک و اتریشی رو ول میکنه از این ها آتا آشغالها میخوره!!!یه خاطره از دوران آموزشی خدمت سربازیم به ذهنم خطور کرد که با خودم گفتم بد نیست مکتوب کنم.
روزهای اول آموزشی را در پادگان خرمنکوه در شهرستان فسا میگذراندم.انسان شوخ و اهل ریسکی بودم و مدام سر به سر این و آن میگذاشتم.در یکی از روزهائی که ما را برای آموزش های رایج نظامی به محل مخصوص رژه میبردند،به سرم زد دستیار افسر آموزش که استواری اصالتاً بوشهری و ساکن استهبان بود و چهره ی فوتوژنیک و هارمونیکی داشت(مخصوصاً آن چهره ی مثلث برمودائی و موهای وزوزی اش) را کمی سوژه کرده و سر به سرش بزارم.
از قضاء این دفعه را در محاسبه اشتباه کرده و به عبارتی به کاه دان زده بودم.استوار با حالتی که فقط در زندان ابوغریب و گوانتانامو و همین کهریزک خودمان میتوان یافت،قصد تصویه حساب با من را نمود!
استوار با خشم انتقام جویانه ای مرا به دستشوئی ها و سرویس های پادگان هدایت کرد. پادگان در حوالی دهه ی 40 و توسط مستشاران آمریکائی ساخته شده بود و سنک سرویس بهداشتی هایش از سفیدی به رنگ های مختلفی گرائیده بود، و به من امر کرد که تا زمانی که رنگ این سنگ ها را به رنگ مدل کارخانه ایش در دهه ی 40 برنگردانم حق ورود به آسایشگاه را ندارم!
با فرچه ای که استوار کهریزک نما و خشمگین به دست من سپرد از ساعت 9 صبح لغایت 11:30 مشغول عمل قبیه فرچه کشی بر روی سنگ های سرویس بهداشتی شدم و هر چه کوبیدم و صائیدم به درب بسته شش قفل بر خوردم!
اوایل فرچه کشی تا یک ساعت تمام خاندان نبوت این استوار کهریزک منش را بر باد فنا دادم که این بلا را بر سرم آورده بود ولی این کارها دردی را دوا نمیکرد و استوار هم از خر شیطان پائین بیا نبود که نبود.تمامی گزینه های مسالمت آمیز را بررسی و مرور نمودم که یادم آمد در روز خداحافظی از خانه و کاشانه مادر بزرگ گرامی دو سه کیلو از همین بسکوئیت های محلی«کوکال» را که بسکوئیتی سفت و سنگی بود در توشه ی ما گذاشته،شاید در لحظاتی که روده ی بزرگ با روده ی کوچک گلاویز شد چاره ساز گردد.
استوار خشمگین و کهریزکی هر نیم ساعت یک بار مراجعه و ناظر پیشرفت کار میشد و پوزخند ملیحی میزد و میرفت.در یکی از همین آمدن و رفتن ها به او پیشنهاد دادم که اگر من را از فرچه کشی خلاص کنی روح و روانت را شاد خواهم کرد و بدین ترتیب پیشنهاد رشوه ی بسکوئیتی به او دادم تا شاید از خیر این کار بگذرد.
استوار سست تر از آنی بود که تصور میکردم و هنوز پیشنهاد من از نوک زبان به کلام مبدل نشده بود قبول کرد! با من سراغ ساک لباس هایم آمده و تمامی بسکوئیت ها را از من گرفت و شرش را از من کم کرد و در موقعی که داشت شر خود را کم میکرد،با خود بلغور نمود که تو هم شمس اللهِ خوبی هستیا!!!
یک نگاه متعجب به استوار و یک نگاه به اتیکت روی یونیفورمم کرده و در لحظه ای به اسم خودم شک کردم،متعجب که اصلاً نام من شمس الله نیست! بعد از ظهر که با بچه ها در مورد این موضوع بحث و جدل میکردم و کلی سوژه ی خنده شده بودم آخر سر مسأله را بر روی واژی شمس الله نگه داشته و به بچه ها گفتم جریان شمس الله چه بوده؟
تورج که اصالتاً کازرونی بود و با هم به فسا اعزام شده بودم زد زیر خنده و گفت در اینجا به اصطلاح به انسانهای هالو و برای سوژه کردن میگویند شمس الله و مبارکه که تو هم مث ما از این واژه ی دل انگیز بی نصیب نموندی! بعدها من متوجه شدم تک تک بچه ها را هم شمس الله و هم فتح الله نام گذاری کرده و کلی ما را دست انداخته اند!!!
فردا صبح هم که طبق روال روزهای گذشته مشغول ورزش صبحگاهی و تمرین رژه شدیم،در صف عریض و طویل رژه،استوار کهریزکی مدام با چشمان نافذش دنبال من میگشت که به خیال خود کاسبی دیگری راه بیندازد اما این دفعه را روی دست خورده بود،زیرا که همچون مارگزیدگان از ریسمان سیاه و سفید میترسیدم و نه قصد سوژه کردن داشتم و نه شمس الله دیروزی بودم!
پ.ن: کوکال نوعی بسکوئیت محلی،قطور و سفت است که از آرد گندم، آرد برنج، روغن حیوانی، شکر، گلاب و زعفران که در منطقه ی بندرماهشهر و حومه درست می شود.
تصویری از این بسکوئیت کذائی!
لینک به مطلب:

یائسگی فرهنگی

در مغازه های بسیاری از کسبه و در اغلب قریب به اتفاق منازل ما ایرانی ها مجسمه های کوروش و کتیبه ی معروف حقوق بشرش به چشم میخورد،و در بهترین حالت ممکن جایش در ویترین مغازه و یا بوفه و طاقچه ی منازلمان است!
حضرت ابراهیم با تمام مشقتی که تحمل نمود روزی فکر نمیکرد در سرزمینی در حوالی بتخانه ای که تبر بر نابودیش بست،از تندیس انسانهای آزاده و بزرگ مرتبه های سرزمینی برای پز دادن استفاده شود و رسالت اصلی که این مردمان به تندیس کشیده  داشتند به باد فراموشی سپرده شود و قسمت تجملات و زیبائی این رسالت ها رخ نمای هر کوچه و برزن گردد.
در ایران امروز کورش و تندیسش شده فخر فروختن برای موجوداتی که داعیه ی انسانیتشان فقط حمل گردنبند فروهر باستان،یادگار  پیشینیانشان است و کرامت انسانی را به کناری زده و در ویترین ها حبس نموده اند.
امروز دیگر برای دیدن یک فیلم وسترن زحمت روشن کردن پیچ تلوزیون را بر خود نمیخرم و با یک قدم زدن در خیابان صحنه هائی واقعی و بدون اغراق را بدون خریدن حتی یک بلیط زوار درفته ی سینمای وطنی  به تماشا مینشینم(نمونه اش را همین دیروز 30/8/89 دیدم،که سه جوان نشسته بر ترک موتور با یک میله گرد بر کمر جوانکی به انتظار تاکسی در حاشیه خیابان کوبیدند،حال بدون ابنکه جوانک مضروب را بشاسند و یگانه هدفشان خالی نمودن انرژی انباشته شده بود!)
سالیانه هزاران انسان به سفر آسمانی حج میشتابند و هزاران هزار پول را صرف این میکنند که لفظ حاجی را بر پیشانی اشان زده شود و حال آنکه تاریخ بیدار،هر دم بر پیشانی ما انگ رزالت و بیچارگی میزند که نتیجه اش برای ما یائسگی فرهنگ ایران زمینیست که داعیه ی  بشر دوستی اش به گواه کتاب های خالی از محتوای درسی اش آسمان هفتم را نشانه رفته است.
شاید عده ای تصور کنند که تراژدی میدان کاج تهران یک نقطه ی سیاه در تاریخ این مملکت باشد اما آیا به راستی چنین است؟
این سرزمین نقطه های سیاهی در تاریخ خود دیده که این حادثه در برابر آن همه اجحاف خود کرده در حد صفر و ناچیز است.ملتی که همه حال به دنبال اسطوره سازی و استوره کشی بوده برای پر کردن خلاء فرهنگی خود.
اخیراً در شبکه پر طرفدار اجتماعی فیس بوک صفحه ای باز شده(اینجا+اینجا+اینجا) جهت نکوهش و ابراز  تنفر از لیلا اوتادی بازیگر زن سینما،که جرمش شایعه برای بازی در یک فیلم پرحاشیه است که خود از آن بی اطلاع است و به کرات توسط افراد مختلف تکذیب شده است!
در این صفحاتی که در فیس بوک برایش درست کرده اند هم عده ای انسان ساده لوح عضو گشته و مطالبی هم ذکر نموده اند و خود بریده وخود دوخته اند بدون اینکه زحمت این را به خود دهند و تصور کنند که مجرم کس دیگریست! فردا هم آخر سر در این بازی کودکانه و لج بازانه طرف مقابل هم همین بازیگر بیگناه را به عرش برده و تندیسی به او میدهد!
در ایران امروز مردم به دو گروه تقسیم گشته اند.گروهی به دنبال ماهی گرفتن از آب گل آلود و فتح الفتوح و گروه دوم تلاش برای نباختن وزنده ماندن.و در این بین هر آئینه انسانیت ذاتی جایش را به توحش ذاتی میدهد.

ميان ِ کتاب‌ها گشتم

میانِ کتاب‌ها گشتم
میانِ روزنامه‌های پوسیده‌ی پُرغبار،
در خاطراتِ خویش
در حافظه‌یی که دیگر مدد نمی‌کند
خود را جُستم و فردا را.
عجبا!
جُستجوگرم من
                   نه جُستجو شونده.
من این‌جایم و آینده
در مشت‌های من!
احمد شاملو/مدایح بی صله/ميان ِ کتاب‌ها گشتم/1360

شهر هنوز نفس میکشد!

غلطان غلطان به خانه میرسم و سر را در گروی صفحات مغشوش وب و دل را در گروی شنیدن اخبار امید بخش نثار نجواهای مه گرفته میکنم که شاید  فصلی دیگری به رویم گشوده و گوش شیطان های زمینی و آسمانی کر به رویمان گشوده گردد،دریغا که نه در صفحات سراسر میکروب آلود وب و نجواهای فتنه انگیز تلوزیون منظر امیدوارانه ای نمیبینم.
زنهار سری به دشنه در دیس شاملو میزنم که شاید کمبودها و گسل های ذهنی ام را از ورطه ی شکست رها کند، تن صدای لرزان احمد به من الهام میبخشد که شهر هنوز نفس میکشد. 
.
.
.
از منظر
در دلِ مِه
        لنگان
    زارعی شکسته می‌گذرد
پادرپای سگی
گامی گاه در پس و
         گاه گامی در پیش.
وضوح و مِه
      در مرزِ ویرانی
                   در جدالند،
با تو در این لکّه‌ی قانعِ آفتاب امّا
مرا
   پروای زمان نیست.
خسته
با کولباری از یاد امّا،
بی‌گوشه‌ی بامی بر سر
                             دیگربار.
اما اکنون بر چارراهِ زمان ایستاده‌ایم
و آنجا که بادها را اندیشه‌ی فریبی در سر نیست
به راهی که هر خروسِ بادنمات اشارت می‌دهد
باور کن!
کوچه‌ی ما تنگ نیست
شادمانه باش!
و شاهراهِ ما
از منظرِ تمامی آزادی‌ها می‌گذرد!
احمد شاملو/دشنه در دیس/از منظر/دی1355/رم ایتالیا

سوزن و جوالدوز

مهران مدیری در جدیدترین اثرش که قهوه تلخ نام دارد با زجه ی فراوان و ملتمسانه بیان می دارد که جان من،جان من،قهوه ی تلخ را کپی نکنید و کپی نخرید و به کسی هم کپی ندهید.در حالی که این امر در کشورهای قانون مدار با شکلی دیگر و بدون این ادبیات لورل و هاردی گونه استفاده می شود و انصافاً سالهاست کسی با این نوع قانون هیچ گونه مشکلی ندارد و جزء لاینفک قانون و فرهنگشان پذیرفته شده است.
به نظر حقیر نگارنده،کار مهران مدیری گرچه کمی خنده دار است و مخصوصاً با این چهره ی فتوژنیک حس و حال عجیبی به مخاطب القاء می کند،اما دارای پیام هائیست که برای اولین بار در عرصه ی فرهنگ و هنر این مملکت جزر و مد گونه به دیدگان نمایان می شود.
فیلم و اثری که با صرف میلیون ها تومان و صرف وقت فراوان برای عرضه آماده شده و عده ای (خود حقیر هم از آن دسته ی افرادی بودم که در به در به دنبال کپی آن چک و چانه زدم!!!) با صرف کمترین زحمت در پی تهیه ی آن.
البته خانه از پای بست ویران است،و به قول معروف در خانه ای که پدر خانه به عمل شریف دزدی در روز روشن اشتغال دارد از مردم نوعی و فرزند صغیر،دیگر چه انتظاری میتوان داشت؟
در خانه ای که پدر خانه این عمل وقیعانه را در جلوی چشمان میلیون ها نفر در تلوزیون اجراء میکند دیگر راهی برای مهران مدیری نمی ماند جز جان خود را قسم دادن که شاید بیننده به خاطر عذاب وجدان جان مهران مدیری از خیر کپی آن بگذرد!
دیشب پس از ماه ها که از یک کیلومتری تلوزیون داخلی رد هم نمی شدم،مشغول تماشای دیدار تیمهای فوتبال میلان ایتالیا و رئال مادرید اسپانیا شدم.برایم بسیار جالب بود هر دو دقیقه به صورت متناوب صحنه های گل رئال مادرید را به کرات پخش میشد،چنان بساطی برایم درست شده بود که فکر کردم یحتملاً کارگردان اسپانیائی بازی انسان خل وضعیست یا قاعدتاً طرفدار دو آتیشه ی مادریدیهاست! ناگهان متوجه شدم در هر کات تصویر ناخوداگاه تصویر آرم و لوگوی شبکه ی ورزشی الجزیره قطر بسان برق و باد از کنار تصویر تلوزیون داخلی گرگم به هوا میرود و یک لوگویی به اندازه ی سینی چای مادربزرگ حقیر نگارنده در سمت راست تصویر به چشم میخورد که اصولاً کار حضرات صدا و سیمای ماست که من را یاد شلوارهای چینی با برچسب ترک و مارکهای مشهور تولیدی البسه ی اجنبی می اندازد که برای فریب ما مردم همیشه در صحنه طراحی گردیده و برای همین آفریقائیها عقیده دارند: فریب کاری و دروغ شكوفه مي آورد، اما ميوه ندارد!
اصولاً از آنجائی که در این 28 سال زندگی دم و بازدم گونه در جنوب کشور ساکن بوده ام و به خاطر شرایط جوی و هوای شرجی،همیشه سیگنال کانالهای  کشورهای عربی منطقه از کانالهای وطنی بهتر دریافت میشود،در طول عمرم حتی یک بار(به جرأت بر روی تمام مقدساتم قسم میخورم) ندیده ام تلوزیون آنها یک بازی ورزشی و فیلم سینمائی را به صورت دزدی پخش نماید و در کشور فقیهان حال که به ادعا و حدسیات شصت و سه درصد مردمش،کشور عدل علی نام دارد این عمل را به بهترین وجه ممکن انجام می شود و اصولاً کوچه ی بن بست علی چپ کاربردی بس فراوان دارد!
در این حالت چه انتظاری میتوان داشت که شکلات دزدی نگون بخت در یک قنادی با وسعت یک آلونک سه در چهار،یک دزد همه فن حریف قهار در ملک و زمینی به وسعت ۱٬۶۴۸٬۱۹۵ متر مربع نگردد!

روز جهانی کودک و تابوی جوخه ها

در بد زمان و دنیائی روزگار میگذرانیم،در گوشه ای از این پهنای ناهمگون کودکی در پی استشمام رایحه های وجودی انسانیت  و محبت و در طرفی دیگر کودکی در انتظار لحظه ی موعود مرگ.
امروز در شرق ندا و فریاد کودک شرقی فقط زنده ماندن است و بس، و هر دم خود را آماده ی پرواز بر فراز جوخه های دار روزگار میکند.
آری جشن واقعی کودک شرقی زمانی خواهد بود که تابوی جوخه ها در هم شکسته شود و بر نعش بی جان خود سوگواری نکند!
فریدون مشیری عقیده دارد:
نمي خواهم بميرم، با كه بايد گفت؟
كجا بايد صدا سر داد؟
                 در زير كدامين آسمان،
                            روي كدامين كوه؟
كه در ذرات هستي رَه بَرَد توفان اين اندوه
كه از افلاك عالم بگذرد پژواك اين فرياد!
كجا بايد صدا سر داد؟
فضا خاموش و درگاه قضا دور است
زمين كر، آسمان كوراست
نمي خواهم بميرم، با كه بايد گفت؟
اگر زشت و اگر زيبا
اگر دون و اگر والا
من اين دنياي فاني را
هزاران بار از آن دنياي باقي دوست تر دارم.
به دوشم گرچه بارغم توانفرساست
وجودم گرچه  گردآلود سختي هاست
نمي خواهم از اين جا دست بردارم!
تنم در تار و پود عشق انسانهاي خوب نازنين
بسته است.
دلم با صد هزاران رشته، با اين خلق
             با اين مهر، با اين ماه
                         با اين خاك با اين آب ...
                                                 پيوسته است.
مراد از زنده ماندن، امتداد خورد و خوابم نيست
توان ديدن دنياي ره گم كرده در رنج و عذابم نيست
هواي همنشيني با گل و ساز و شرابم نيست.
جهان بيمار و رنجور است.
دو روزي را كه بر بالين اين بيمار بايد زيست
اگر دردي ز جانش برندارم ناجوانمردي است.
نمي خواهم بميرم تا محبت را به انسانها بياموزم
بمانم تا عدالت را برافرازم، بيفروزم
خرد را، مهر را تا جاودان بر تخت بنشانم
به پيش پاي فرداهاي بهتر گل برافشانم
چه فردائي، چه دنيائي!
              جهان سرشار از عشق و گل و موسيقي
و نور است ...
نمي خواهم بميرم، اي خدا!
                             اي آسمان!
                                     اي شب!
نمي خواهم
             نمي خواهم
                          نمي خواهم
                                     مگر زور است؟
صفحه ی ویژه بنیاد کودک در فیس بوک »»»
روز جهانی "کودک" مبارک...
براستی،نگاه های این کودک چه چیز را نشانه گرفته است؟

پوست ها و مغزها

اینجا آفريقا نيست، اينجا ايران است . اينجا خوزستان ، قلب ايران است.
اينجا خوزستان است، پاره تن كشور ايران. اگر روزي قلب اين منطقه نتپد كشور ايران فلج خواهد شد. مردم اين استان بر روي درياي نفت زندگي ميكنند و هزينه هاي كشور از فروش نفت اين منطقه تهيه مي شود .
با هزار سعی و کوششی وصف ناشدنی و رشادتی بی بدیل و خونابه هائی لبریز در جام پر از تهی زهر، جنگ را گذران نمودیم و به امید افقی که به ما بشارتش داده بودند شب را به صبح و صبح را به شب وام گذاردیم،شاید که آفتاب دلیل آفتاب باشد.
و امروز که بیست و یک سال از آن نبرد خانمان سوز و تاریخ کُش میگذرد همچنان بر خرابه های ویرانه ها مشغول روضه ی رضوانیم و در پی نبش قبر شیون های مادران مرثیه سرائی می کنیم.
شهادت در راه پاسداری از وطن نهایت رحمت خداوند است اما آموزش آن به کودکانی که در شناخت دست چپ و راستشان دچار تردیدند کاری بس نابخردانه و بی عاقبت جلوه میکند.جنگ از سرزمین ما رخت بر بسته است اما عده ای همچنان در پی تعلیم فرهنگ شهادت و جبهه و جنگ روزگار را بر مراد میگذرانند.
جنگ هر چه که بود و هر آنچه طرفین به تصویرش کشیدند،با تمام آن فجایع و افتخاراتش که کل فلسفه ی جنگ خود به خود دارای هیچ نوع افتخاری نیست بر ما تمام شد.نوشتن مقاله ها و کتاب ها در مورد رشادتهای دلاوران  به نوبه ی خود دارای اشکال نیست اما توصیه به جنگ و فرهنگ شهادت و خونیزی از پایه دارای اشکال است و پرواضح است عده ای در پی گرفتن آب گل آلود از فلسفه وجودی جنگ هستند.
امروز دیگر پس از بیست و یک سال از پایان جنگ هشت ساله،افکار نوجوان و جوان پذیرای چنین فرهنگی نیست و جامعه در حال پوست انداختن و گذر به مرحله ای دیگر است.تا همین چند سال پیش تمام هم و غم شمالی سفر یه جنوب و جنوبی سفر به شمال بود،اما آمار میگوید که این روزها میل سفر به کشورهای همسایه و توریستی رو به افزایش است و این خود ثابت میکند که جامعه در پی افقی که دیگر تصورش را در کشور خود نمیکند سراسیمه و شتابان است.
چند روز پیش در محفلی بنشسته بودم که بلندگوی مسجد محل موزیک ها و مارش های نظامی زمان جنگ را پخش مینمود و به ناگاه بحثمان به طرف جنگ رفت.شخص میان سالی که بازنشسته ی یکی از شرکت های منطقه بود و در ساز مخالف زدن شهره ی آفاق است لب گشود که از شرایط راضیست و استدلالش این بود که در زمان سابق در منزلشان پنکه هم نداشته اند و در حال حاضر کولر دوتکه و  انواع ماشین(پراید-پژو-سمند) دارند !!!
بدون اینکه از حبی از سابق داشته باشم و اینکه اصولاً من خود ثمره ی این انقلابم و در آن دوران وجود خارجی هم نداشتم و یا اینکه بغضی از انقلاب داشته باشم او را به چالش کشیده و بیان کردم: میزان سنجش سطح رفاه و خوشی مردم یک مملکت با سرزمین مجاور است و نه با سی سال قبل که امکانات جامعه در حد یک روسپی خانه بود و بس!
همین کشور ترکیه که به گواه سازمان خزانه داری و جهانگردیش میزان درآمد غیر نفتی آن کشور از میزان درآمدهای نفتی ما هم بالاتر بوده است و در مدت کوتاهی از کشوری راهزن و ناامن به کشوری توریست پذیر مبدل شده است و اگر بخواهیم مثال کوتاهی بدون تعصب بیجا بزنیم به همین خوزستان و بلوچستان و کردستان میتوان اشاره کرد که در برخی از این استانها آب شرب هم حکم کیمیا را دارد و فقر فرهنگی و تعصبات قومی همه ساله عده ای را رهسپار سینه ی قبرستان ها میکند.
امروز دیگر موسم خوشی و سازندگیست نه موسم جنگ و ادبیات سخیف جنگ طلبانه و این تصاویری که در انتهای مطلب و (اینجا) هست خود گویای چیز دیگریست،و حق مطلب را به گونه ای دیگر ادا میکند!
اینجا آفريقا نيست، اينجا ايران است . اينجا خوزستان ، قلب ايران است.
اينجا خوزستان است، پاره تن كشور ايران. اگر روزي قلب اين منطقه نتپد كشور ايران فلج خواهد شد. مردم اين استان بر روي درياي نفت زندگي ميكنند و هزينه هاي كشور از فروش نفت اين منطقه تهيه مي شود .
ادامه ی تصاویر در این لینک(+)

یکی از محله های اروند
آب شرب منطقه آبادان و حومه

عصر جدید

در شرق امروز دو فکر با همدیگر به مبارزه بر می خیزند: فکر قدیم و فکر جدید.اما فکر قدیمی بر امر خود غلبه می کند،زیرا نیروی او کم توان و اراده ی او به هم ریخته است.
در شرق ،بیداری نهفته است که خواب را فریب می دهد.آری بیداری پیروز است،زیرا خورشید سردار آن و فجر ارتش آن است.
در شرق امروز دو سرور است،سروری که امر و نهی میکند و از او اطاعت می شود،ولی پیر و در حال مرگ است و سروری آرام با آرامش صاحبان راز و ساکت با سکوت حق است،ولی ستمگری چیره دست است که هدف خود را می شناسد و به شخصیت و شایستگی های خود ایمان دارد.
در شرق امروز دو مرد هستند؛ مرد دیروز و مرد فردا،پس کدام یک از آنها تو هستی ای شرق،هان،پس به من نزدیک شو تا در تو جستجو کنم،نگاهت کنم و صفات چهره ی تو و ظاهر تو را ثابت کنم که از آیندگان به نوری با رفتگان به تاریکی.
بیا و به من بگو تو چه هستی و کیستی؟
آیا سیاستمداری که در نهان خویش می گوید: «می خواهم که از امت خود بهره ببرم» یا غیرتمندی هیجان زده که با خود زمزمه می کند: «در اشتیاق هستم که به امتم نفع برسانم» اگر نفر اول بودی،خاشاک و انگل هستی، و اگر نفر دومی بودی پس زمینی سبز در صحرایی.
آیا تاجری هستی،که از احتیاج مردم وسیله ای برای سود و تورم می سازد؟ پس ضروریات زندگی را احتکار می کند تا آنچه را که به درهمی خریده است به دیناری بفروشد؛ یا مردی ساعی و تلاشگر که تبادل میان بافنده و زارع را آسان می کند و از خودش حلقه ای میان راغب و مرغوب می سازد.
پس به آنها فایده می رساند و از آنها با عدالت استفاده می کند؟
اگر نفر اول بودی،پس تو مجرم هستی،چه ساکن قصر باشی یا زندان و اگر نفر دوم بودی،پس تو نیکوکار هستی،چه مردم از تو تشکر کنند،چه نا سپاس باشند.
آیا روزنامه نگاری هستی که فکر و مبدأ خود را در بازار برده فروشان می فروشد،رشد می کند و بزرگ می شود با آنچه که اجتماع از اخبار مصیبت ها و بدبختی ها دسته بندی میکند و مانند مردارخواری گرسنه به جز روی لاشه گندیده فرود نمی آید؟
یا معلمی ایستاده روی منبری از منبرهای  شهر که از حوادث روزگار کمک می گیرد تا مردم را نصیحت کند،پس از اینکه خودش از آنها پند بگیرد.
اگر نفر اولی بودی،پس تو ابله و همچون زخمی هستی،و اگر دومی بودی پس تو دوا و مرهمی.
آگاه باش،پس از نفس خود بپرس و از او در آرامش شب در حالی که از ازمخدرهای محیط خود به هوش آمده ای،بازخواست کن که آیا از بردگان دیروز هستی یا آزادگان فردا؟
عصر جدید/اندیشه های نو و شگفت
جبران خلیل جبران

تجربۀ نسخۀ منسوخ

مونتین عقیده دارد؛ قضاوت فوري درباره چيزهايي كه جنبه هاي مختلف دارند، دليل كم عقلي و ديوانگيست.
یه چند صباحی به دلیل فوت یکی از بستگان و همچنین گرمای هوا که دیگر همزیستی مسالمت آمیزی با ما دارد،سر و صورت خود را اصلاح نکرده و روزگار خود را در کمال آرامش و در فضائی دیگر گذران مینمودیم.در این مدت که تقریباً یک ماهی میشد که با این چهره ی جدید و ناخواسته به هر مکان قدم میگذاشتم،نگاه ها رنگی دیگر به خود گرفته بود.در جائی،جنس نگاه ها بر من از نوع چپ و حب و بغض بود.در جائی دگر از جنس تعظیم و ادبیات کلیشه ای فیلم های حماسی جبهه ها و دهه شصت.
در یکی از همین روزهای پرتلاطم عید فطر،در حالی که در محل کار خود سرگرم کارهای روزمره می بودم،زنی میانسال و محجبه که برای حل مشکلش مراجعه نموده بود و بدون اینکه کار و مشکلش ربطی با من داشته باشد و اصولاً با جائی دیگر کار داشت،گوئی که کسی جز من در آنجا نبوده و نیست،و بی توجه به همکاران سلامی از جنس دیگر با من نمود و در آخر با ذکر قبول بودن طاعات و عبادات تنها با من بدرود گفته و دور شد،بدون اینکه حتی داند من طاعات و عبادتی داشته ام یا خیر.گوئی که ظاهر جدید من او را به گمراهی کشانده باشد.
در این سالهای کوتاه عمرم سلام و احوال پرسی های مختلفی با هزاران قشر مردم داشته ام و اصولاً در ذاتم حتی به در و دیوار هم سلام کرده ام ،چنینش برایم تازگی داشت.
اصولاً  از آن که انسانی هستم که برای کوچکترین مسئله ای دچار پریشانی و انبساط فکر میشوم،یه دو سه روزی این مسئله را آنالیز و حلاجی نموده و بدین نتیجه رسیدم که موطن ما بیش از هر زمان و هر کشور دیگر دچار حس ظاهر بینی مفرط میباشد،که در اکثر مواقع این حس با چاپلوسی و تملق درآمیخته شده و معجون سحر آمیزی به نام عوام میسازد که سالیان سال این وطن را رها نمیکند و هر دم و دهه ای با شکلی دیگر سر بر می آورد. گاهی با شکل کراوات و گاهی دیگر با شکل چفیه و گاهی دیگر ...
قرن هاست که هر آن چیز را که دلخواه کرسی نشینان وقت باشد،به خوردمان داده و تقاضای عافیت ننموده.باری چنین است که هر آئینه دچار سوء هاضمه و بالا آوردن قوت نانی میشویم که خود در مزرعه ی تاریخ با رنج و خون کاشته بودیم.
باری،آیا وقت آن نرسیده که بر آموخته های منسوخ گذشته گان خود که عمری بر طبل نادانی و انحطاط میکوبیدند خطی به بلندای بطلان کشیده و زندگی و خود و هم نوع خود را با نگاهی دیگر و بدون هیچ پیش زمینه و هاشوری و بایدها و نبایدهای دیکته شده تصور کنیم؟
باری،آیا وقت آن نرسیده که دینمان را از پشت چهره و چهره خود را از پس دینمان رها ساخته و آن باشیم که دینمان فدای چهره ی نقاب گونه مان نگردد و چهره و ذاتمان در پشت دینمان سنگر نگیرد،که عاقبتش سقوط دین و قحطی انسانیت است.

روایت تف سید و بُز اخفش!

برنارد شاو عقیده دارد؛ ما از تجربه کردن می‌آموزیم که انسان هیچگاه از تجربه کردن چیزی نمی‌آموزد.
سال 1370 بود و من در  انفوان کودکی ایام میگذراندم.کلاس چهارم دبستان بودم و بالطبع درس ریاضی عیار دانش آموز زرنگ را تعیین میکرد.یه روز یادم میاد که امتحان قوه(اشتباه نگیرین،منظورم باطری نیست!)ریاضی داشتیم،درست یادم نمیاد اما این و به خاطر دارم که هفته ی منتهی به امتحان،اصلاً لای کتاب و درس و مشق و باز نکرده بودم و مشغول ول گشتن توی کوچه و بازار بودم.
تا روز امتحان  به روی مبارکمان نیاوردیم و خود را به کوچه ی علی چپ زدیم،اما یکی از بچه های محله که از قضاء هم کلاسی ما هم بود،نتونست جلوی دهان غار علی صدرش و بگیره و قضیه رو به خونه ی ما،لو داد.
قضیه به گوش مادر که رسید قشقرق و الم شنگه ای راه انداخت که نگو. یه آشنای مسنی ما داشتیم که هفته ای یه بار به خونه ی ما رفت و آمد داشت و توی همین یه روز آمار کل هفته و مشاهداتش رو از سیر تا پیاز واسه اهل خونه بازگو میکرد.ما بهش میگفتیم سید،و این بنده خدا هم جوگیر و از خوشحالی یه شال و چفیه ی سبز رنگ روی سر و گردنش گذاشته بود و کلی با خودش حال میکرد،میتونم تصور کنم که اون لحضات مث برادران ویلبر رایت انگار توی آسمون بال بال میزد!
از قضاء روزی که امتحان ریاضی داشتم سید هم توی خونه ی ما بودش.جر و بحث من با مادر به نتیجه ای نرسید و مادر مجبور شد به سید رو بندازه که یه کاری واسش کن شاید امروز آبروی ما رو نریزه!
سید اولش یه نیم نگاهی از جنس مسیحا به من کرد و گفت؛ آی پسر بیا نزدیک.درنگ کوتاهی کردم و حالتی از ترس و اضطراب پیش سید رفتم.سید انگشت اشاره اش رو توی دهانش گذاشت و یه قطره آب دهانش رو،روی پیشونی من مالید و گفت خیالتون تخت تخت!
زنگ آخر امتحان ریاضی داشتیم و کل روز و من توی هیچ کدوم از کلاس ها نرفتم و توی راهروی پشت کلاسها نشستم و شروع به درس خوندن کردم.به خودم هزار تا فحش جور واجور میدادم که ای کاش درسم و خونده بودم.توی تخیلات خودم همش به چهره  عبوس معلم فکر میکردم که جلو کل بچه ها پاهام و به فلک بسته.
خلاصه از ترس تنبیه و نه به خاطر سید و غضب مادر امتحان رو با خوبی و خوشی دادیم و نمره ما شد 19/75 .
خونه که رسیدیم اولین کاری که کردم نمره و برگ امتحانی رو به مادر نشون دادم و کلی به به و چه چه سر دادم. اون روز گذشت و فکر کنم شب جمعه بود که مادر رفته بود روضه خونه یکی از آشنا ها،مراسم روضه ی زنونه بود و من توی حیاط منزلی که محل روضه بود پرسه میزدم.
بحث سر معجزات الهی بود،و هر کسی از ضن خود مقداری بلغور میکرد!یکی از فلان امام زاده و بقعه میگفت و دیگری هم از ....
این مادر ما که میخواست از قافله عقب نمونه قضیه تف سید و امتحان ریاضی ما رو با آب  و تاب واسه همه نقل میکرد.هفته ای نگذشته بود که عرضه و تقاضاء واسه تف سید رو به افزونی گشت!
دیگه این سید ما به جای یه روز توی هفته یه روز توی یه ماه هم نمیومد سروقت منزل ما! خلاصه این تف سید ما شده بود شفاء بخش و بقیه شده بودند بُز اخفش!
هر چی ما اون روزها توی سر میزدیم که ایهاالناس؛بابا من از ترس تنبیه معلم و سه ساعت تمرین پشت کلاسها تونستم نمره ریاضی رو بیارم ولی کو گوش شنوا.
هر چی خودم و تیکه و پاره میکردم که ایهالناس این سید ما عمرش ربع رکعت نماز نخونده،شفاعتش کجا بود،جوابی نمیگرفتم و پاسخشان این بود که در مورد اولاد پیغمبر و خدا بد نگو که غضب میشیا!
شده بود که واسه اولین بار آرزو میکردم که ای کاش درس نخونده بودم و فلک آقا معلم عبوس رو به جان خریده بودم و این نمره ی ننگین و نه!
روزها و ماه ها و سالها از آن ماجرا می گذرد و من همچنان بر اصول اولیه ی خود پایفشاری میکنم که آن ماجرا آن نبود که میپنداشتید،اما کماکان درب بر روی یک لنگه میچرخد و مرغ همچنان یک پای دارد و بس.
پندهای پرش اولی: لطفاً کلاهتان را محکم بچسبید چون این ماجرا در سال 1370 اتفاق افتاده بود و هنوز دوچرخه سواری و کشتی و شنا در تلوزیون حرام شمرده نشده بود،پس سعی کنید تند نروید،چون هم دوچرخه حرام هست و هم شنا و هم کشتی و هم نگاه کردن به آنها!!!
پ.ن: بُز اخفش، اصطلاح است برای کسی که ندانسته بعلامت تصدیق سر بجنباند. (دائرة المعارف فارسی). کسی را گویند که مطلبی رانفهمیده تصدیق کند. (فرهنگ فارسی معین). اصل این ضرب المثل از آنجاست که گویند اخفش زشت چهره بود و کسی با او مباحثه نمی کرد. او بزی داشت که مسائل علمی را مانند همدرس بر او تقریر میکرد و بگفتۀ برخی تا بز مزبور آواز نمی کرد همچنان تقریر مینمود و آواز کردن او را دلیل تصدیق می پنداشت. و این معنی مثل شد. (از دائرةالمعارف فارسی) (از فرهنگ فارسی معین) (از آنندراج). مؤلف ثمارالقلوب آرد: بز اخفش مصحف بز اعمش (عنز اعمش) است، بدان مثل آرند برای کسی که در مقامی قرار گرفته که شایستگی آنرا ندارد، بدانجهت که فرد صالح موجود نیست. و اصل آن چنین بود که هر وقت اعمش هیچ کس از یاران خود را برای مباحثه نمی یافت با بز خود به محادثه و مباحثه می پرداخت، زیرا هم از بی کاری بیزار بود و هم از فراموش شدن مطالب می ترسید و هم برکار تدریس و روایت بسیار مایل بود. بهمین جهت بز اعمش ضرب المثل شد در آنچه ذکر شد و دربارۀ مخاطبی که نمی فهمد. (ثمارالقلوب فی المضاف و المنسوب ص 131)
لغت نامه دهخدا

اکنون شیپور نبرد را به صدا در آور

ديروز(1389/06/09) روز جهاني وبلاگ نويسي بود.جهان ما با وارد شدن به قرن بيست و يکم وارد مرحله ديگري از رويکردهاي اجتماعي شده است.برخي از اين رويکردها در برخي از افق هاي گيتي به مثابه ي زندگي روزمره مورد قبول قرار گرفته و جزء فعاليت هاي متداول مردم شده.و در افق هاي ديگر کره خاکي اين مسأله محل لشکرکشي هاي حکام و اعاده ي حيثيت دگرانديشان و جوانان.
جهان ما با آن همه پيچيدگي فرهنگي و اجتماعي که ثمره ي قرن بيستم بود ديگر نميتوانست جوابگوي خيل عظيم تفکر و نبوغ و انديشه هائي باشد که ساليان متمادي در پس پرده ي روزنامه ها و نشريات هفتگي خاک ميخورد و اجازه ي نشر و تکثير پيدا نميکرد.جهان قرن بيست و يک،ديگر در يک بُعد من خلاصه نميشد و اين بُعد من در مرحله گذار به من ها مبدل شده بود و به دنبال اعاده ي فتوحات از عرصه هاي مختلف اجتماع،اعلام موجوديت مينمود.
موج نوين وبلاگ نويسي خيل عظيمي از کشورهاي گيتي را در نورديد و با نگرش آلترناتيوي خود زنگ خطر را براي کشورهائي که در برابر اين تغييرات مقاومت مينمودند به صدا در مي آورد.ديگر شخصي براي رساندن صدا يا فکر و انديشه و يا اثر هنري خود نيازي به تلوزيون و روزنامه ها نداشت و براحتي با يک وبلاگ يا ميکروبلاگ ميتوانست بازخورد فکري خود را در هر جاي اين جهان به جائي ديگر برساند.
در گذشته برخي از ممالک در پناه آنچه عقب افتادگي تکنولوژيک ناميده ميشد هر آن را که خود صلاح ميدانستند بر ديگري و مردم ناآگاه خود ديکته و اجرا ميکردند،بدون آنکه خود را ملزم به پاسخي براي آنچه انجام ميدادند کنند و عموماً رسانه ها را نيز که در اختيار و بودجه ي خود بود را ملتزم به انتشار افکار و تأئيد رفتار خود مينمودند.
امروزه ديگر نميشود به راحتي به کشوري ديگر لشکر کشي نمود و عموماً جهان پرسشگر هر آينه سوالهاي بيشماري را نثار رهبران و سردمداران ممالکي ميکند که بر خلاف جريان آب شنا ميکنند.درجهان عصر حاضر با راه انداختن يک وبلاگ و يا استفاده و عضو شدن در سرويس هاي ميکروبلاگ(توئيتر-فرندفيد و ...) ميتوان آتش جنگ را از آنچه که هست خاموشتر و کم رمقتر نمود.
بر خلاف تصور برخي،موج نوين وبلاگ نويسي نه توان آن را دارد که عملي را به مسئول و شخصيت سياسي يا فرهنگي ديکته نمايد و يا آنکه تهديدي براي استقلال سرزميني باشد و عمده تلاشش رساندن صداهاي خاموشي ميباشد که در پستوي سانسورها خاک ميخورد و اجازه ي تکثير و نشر پيدا نميکند.
پ.ن: نام اين پست از نام يکي از ترانه هاي برايان آدامز الهام گرفته شده است/.



اکنون شيپور نبرد را به صدا در آور
اکنون شيپور نبرد را به صدا در آور، آنرا تنها براي من بنواز
وبا تغيير فصلها، به ياد اور که من چگونه بودم
حال نمي توانم ادامه دهم، حتي نمي توانم دوباره آغاز کنم
هيچ چيز برايم باقي نمانده، به جز قلبي تهي

من سربازي زخمي ام، پس بايد دست از نبرد بشويم
ديگر چيزي در انتظارم نيست، مرا از اينجا دور کن
يا همين طور که افتاده ام رهايم کن

اکنون شيپور نبرد را به صدا در آور، به آنان بگو اهميتي نمي دهم
هيچ جاده اي نميشناسم، که به مقصدي ختم شود
احساس مي کنم، بدون چراغ در تاريکي زمين خواهم خورد
همانجا دراز ميکشم، خيال ندارم ادامه دهم

آنگاه از بالاي بلندي، از مکاني دور دست
صدايي مرا مي خواند که، به ياد آور چه کسي هستي
اگر خود را ببازي، به زودي شهامتت را نيزخواهي باخت

پس امشب قدرتمند باش و به ياد اور چه کسي هستي
آري تو اکنون يک سربازي، که در ميدان نبرد مي جنگد
تا بارديگرآزاد باشد واين ارزش جنگيدن را دارد ...
برايان آدامز
Sound The Bugle now
Sound the bugle now, play it just for me
As the seasons change, remember how I used to be
Now I can't go on, I can't even start
I've got nothing left, just an empty heart

I'm a soldier, wounded so I must give up the fight
There's nothing more for me, lead me away
Or leave me lying here

Sound the bugle now, tell them I don't care
There's not a road I know, that leads to anywhere
Without a light feat that I will, stumble in the dark
Lay right down, decide not to go on

Then from on high, somewhere in the distance
There's a voice that calls, remember who you are
If you lose yourself, your courage soon will follow

So be strong tonight and remember who you are
Yah you're a soldier now, fighting in battle
To be free once more and that's worth fighting for…
Bryan Adams

دیپلماسی انسان و دیپلماسی غیر انسان

مدتهاست که یک تراژدی عیارگونه به اسم جشن عاطفه ها برگذار می نمائیم و خود نمیدانیم هدفمان از طرح و اجرای چنین اعمال و رفتاری چیست.در زلزله ها و بلایای طبیعی و خانمان سوز از حسن اعتماد دیگران سوء استفاده میکنیم و کمک های انسان دوستانه اشان را در بازار سیاه به فروش میرسانیم و دست آخر خود را اشرف مخلوقات و دایه ی مهرباتر از مادر تصور نموده و بر علوم انسانی تازیانه میزنیم بی آنکه به جای شناخت انسان کمی هم در مورد علوم حیوانی و جانور شناسی تحقیق و تفحضی کرده باشیم!
یکی از دوستان در صفحه ی فیسبوکم،یک لینک ویدئو قرار داده بود که با کلیک بر روی لینک به یوتیوب منتقل شدم.آن طور که مشاهده و تصور نمودم این ویدئو مثال کامل و گویائی از یک دیپلماسی بین دوگونه از موجودات زنده ی کره ی خاکیست که نه ادعای اشراف بر جهان را دارند و نه مدعی اخلاقیات.جوجه اردکی که بنا بر حس غریزه ای که خداوند در نهادش قرار داده مقداری غذا را از روی تخته سنگی با منقارش گرفته و مانند یک مادر در دهان ماهیانی که گرداگردش قرار دارند مینهد!
ای کاش و ای کاش و هزاران ای کاش به جای ادعاهای پوچ و پوشالی و اخلاق معابانه و سیخونک زدن به دیگران و تباه کردن فرصتها،کمی هم از علوم حیوانی و جانورشناسی بهره ای برده بودیم!
موریس مترلینگ میگوید؛ روزي كه بشر كاملاً به ناداني خود پي برد، به موفقيت بزرگي دست يافته است؛ زيرا دانش در اين دنيا چيزي جز پي بردن به ناداني نيست.
باشد که تا عمرمان بر مدار هستی میگردد،به راه راست هدایت شویم...
پ.ن: پیشنهاد میکنم اگر به هر نحوی تماشای این ویدئو در وبلاگ به عللی که میدانیم و میدانند میسر نبود از لینک های زیر برای تماشا و یا دانلود استفاده کنید./.