افسانه تغییر

سالهای ساله که بشر خاکی داره واسه تغییرات تلاش میکنه.این تغییرات هر چیزی میتونه باشه و هر عاملی داشته باشه.به اعتقاد خیلی ها بهترین نوع تغییر میتونه دارای آیتم های مختلفی از جمله موراد ذیل باشه :
1) به گامهاي كوچكتر شكسته شوند 2) از طرح خوبي برخوردار باشند 3) در جهت بهبود شما يا زندگي شما طرح شده باشند 4) محسوس باشند 5) به ياد ماندني باشند 6) دوستان و خويشان در آ ن سهيم باشند 7) در دفتر زندگي درج شوند 8) در اعماق دل جان نفوذ كنند 9) با اعتقادات هماهنگ باشند 10) دست يافتني باشند.
البته اینهائی که نام بردم یه تئوری و طرحه و همیشه هم اینطوری نیست.بعضی وقتها این تغییرات میتونه منفی باشه،نمونه اش و بارها تو محیط دانشگاه دیدم.
تو زندگی ما انسانها مرور زمان و محیط مربوطه تو شکل گرفتن تغییرات خیلی تأثیر گذاره،همیشه احساس نیاز میتونه محرک اصلی تغییرات باشه.حالا فرقی نمیکنه این نیاز چی باشه.
نوشتن این پست باز کردن پروندۀ مختومه ایه که این شبها واسم دوباره باز شده،افسانۀ تغییر.بهانه ای نوستالوژیک که بتونم با حس آشنای احساسم تلفیقش کنم،دوست عزیز و مهربانی میگفت : از احساس دست بردار،بدو گفتم اگر  این احساس نبود لاکن این تغییر افسانه ای بیش نبود!
در این هنگام کتاب ماسه و کف جبران خلیل را باز میکنم و همانند مرغی سبکبال و خالی از وهم و تغییر با احساس به جا مانده از دوران های صمیمیت  دیرپای ضمیرانه ام زمزمه میکنم :
زمانی ازدردی می نالم که لذت من در آن است،چقدر عجیب جلوه گر میشوم.
هفت بار خودم را خوار شمردم :
نخستین بار هنگامی بود که او دم از فروتنی می زد تا به مقام عالی برسد...
 دومین بار،هنگامی که دیدم او در مقابل مخلصان خیز برمی دارد...
سومین بار،هنگامی که میان سخت و آسان مختار شد و آسان را برگزید...
چهارمین بار،زمانی که مرتکب گناهی شد و خود را دلداری می داد که دیگران همانند او گناه می کنند...
پنجمین بار،هنگامی که به خاطر ضعفش، آنچه برایش اتفاق افتاده بود،تحمل کرد.ولی بردباری خود را از
توانایی خویش دانست...   
ششمین بار،زمانی که نفس،زشتی چهره ای را خوار شمرد و بعد معلوم شد آن چهره یکی از نقاب های اوست...
هفتمین بار،هنگامی که ترانه ی مدح و ستایش سر داد و آن را فضیلت پنداشت...
میان درک و گمان انسان مسافتی است که جز با محبت نمی توان آن را طی کرد.
پندهای پرش اولی: اگر همواره مثل گذشته بیندیشید، همان چیزی را بدست می‌آورید که تاکنون کسب کرده‌اید./.

کتاب ننوشته

حرفهايي هست براي نگفتن و ارزش عميق هر كسي به اندازه ي حرفهايی است كه براي نگفتن دارد و كتاب هايی نيز هست براي ننوشتن و من اكنون رسيده ام به آغاز چنين كتابي...
 آخرین سنگر سکوته...حق ما گرفتنی نیست
آسمونشم بگیرید...این پرنده مردنی نیست
آخرین سنگر سکوته...خیلی حرفا گفتنی نیست
ای برادرای خونی...این برادری،تنی نیست
موج دستای من و تو،دست دریا رو گرفته
عکس تو با سرمه ی خون...چشم دنیا رو گرفته
ما که از آوار و ترکش...همه رو به جون خریدیم
تو بگو همسنگر من...ما تقاص کی رو می دیدم
آخرین سنگر سکوته...حق ما گرفتنی نیست
آسمونشم بگیرید...این پرنده مردنی نیست
آخرین سنگر سکوته...خیلی حرفا گفتنی نیست
ای برادرای خونی...این برادری،تنی نیست!!!
خون بازی(داریوش) / لینک دانلود آهنگ(MP3)
شعر : امیر علی شجره/آهنگساز : مهرداد قادری

اندر احوالات آشپزی ما

قديما!!! يادمه اون موقعي که خيلي ريز و ميزه بودم واسم يه دنيا تعجب و سوال بود که چطوري ميشه آشپزي کرد.هي بزرگتر و بزرگتر ميشدم اين علامت سوال هم بزرگتر و گنده تر ميشد،اين علامت سوأل و اگه با تير چراغ برق دم در خونه مون مقايسه اش کنم بد و بيراه نگفتم!!!
خلاصه زمونه گذشت و گذشت و ما هم سري تو سرها پيدا کرديم.خدمت خيلي خيلي مقدس سربازي! که رفتم تازه ياد گرفتم که چطوري ميشه تخم مرغ و درست کرد،تازه تا اينجا پيش رفته بودم که انواع و اقسام پخت تخم مرغ و هم ياد گرفته بودم!!! تا مدتها به همه با زير چشمي ميگفتم بابا ما هم بلديم تخم مرغ درست کنيما،اونم هم ته دلش به ما  ميخنديد که اي بابا يارو چقدر .... است!منم که بي خبر از خنده و باطن يارو فکر ميکردم داره تحصينم ميکنه،ولي زهي خيال باطل!!!
قديميا به يه چيز خيلي معتقدند که خدا ميگه از تو حرکت و از من برکت.خلاصه دل و زديم به دريا و گفتيم يا اين بار ميشه يا واسه هميشه بايد به همين تخم مرغ بسنده کنم و لام تا کام حرف نزنم!طي يه عمليات ژانگولري من و آقا ميلاد(دوست عزيزم) که اهل اهوازه دست به يه جنايت بيرحمانه زده و تموم پولمون و به باد داديم و رفتيم واسه شام يه مقدار(يه مقدار که چه عرض کنم) خرت و پرت خريديم!يه يا علي گفتيم و دور از چشم آقا هاني(مسئول سوئيت مخابرات) رفتيم به جنگ سرنوشت طلسم شده.
دوتائي هر چي تو چنته داشتيم رو کرديم تا بتونيم اين غذاهائي رو که تو تصوير زير ميبينيد آماده کنيم،البته اين وسط نبايد از سامان گلريز هم بي توجه بود چون به خاطر ديدن برنامه ايشون يه دو سه باري توسط بچه هاي سوئيت ملامت شديم!!! خيلي به خودم فشار آوردم که اتفاقي نيوفتاده ولي حريف آقا ميلاد نشدم و مجبور شدم تو وب منتشرش کنم.
پ.ن : البته اين کلم? نامتجانسي که توي عکس دوم هست ( َدبل ) نام مستعار يکي از بچه هاست که مرتب از شستن ظرف ها طفره ميره،با اين کارمون به ايشون فهمونديم که اين بار نوبت توست و اونم راهي جز قبول اين قضيه نداشت. 

براي ديدن تصوير بزرگتر روي عکس کليک کنيد
براي ديدن تصوير بزرگتر روي عکس کليک کنيد