فرهاد جان :
ای همه آرامشم از تو پریشانت نبینم
چون شب خاکستری سر در گریبانت نبینم
ای تو در چشمان من یک پنجره لبخند و شادی
همچو ابر سوگوار این گونه گریانت نبینم
ای پر از شوق رهائی رفته تا اوج ستاره
در میان کوچه ها افتان و خیزانت نبینم
مرغک عاشق کجا شد شور آواز قشنگت
در قفس چون قلب خود هر لحظه نالانت نبینم
تکیه کن بر شانه ام ،ای شاخۀ نیلوفرینم
تا غم بی تکیه گاهی را به چشمانت نبینم
قصۀ دلتنگیت را خوب من بگذار و بگذر
گریۀ دریاچه ها را تا به دامانت نبینم
کاشکی قسمت کنی غم های خود را با دل من
تا که سیل اشک را زین بیش مهمانت نبینم...
ای همه آرامشم از تو پریشانت نبینم
چون شب خاکستری سر در گریبانت نبینم
ای تو در چشمان من یک پنجره لبخند و شادی
همچو ابر سوگوار این گونه گریانت نبینم
ای پر از شوق رهائی رفته تا اوج ستاره
در میان کوچه ها افتان و خیزانت نبینم
مرغک عاشق کجا شد شور آواز قشنگت
در قفس چون قلب خود هر لحظه نالانت نبینم
تکیه کن بر شانه ام ،ای شاخۀ نیلوفرینم
تا غم بی تکیه گاهی را به چشمانت نبینم
قصۀ دلتنگیت را خوب من بگذار و بگذر
گریۀ دریاچه ها را تا به دامانت نبینم
کاشکی قسمت کنی غم های خود را با دل من
تا که سیل اشک را زین بیش مهمانت نبینم...
