ماجرای کوکال ها و استوار کهریزکی

هيومورسيون عقیده دارد: هدف از بداهه «كلام ناانديشيده» پردازي، كاوش در شخصيت، روابط و مناسبت ها و موقعيتها است، اما در وراي همه اينها هدف بداهه پردازي، كاوش در خود بازيگر، قلمرو شناخت ناخودآگاه، خاطره ها و عواطف او مي باشد.
دیروز 07/09/89  با پسر عموی گرامی در حال خوردن نوعی بسکوئیت محلی به نام غیر متعارف «کوکال» بودیم که به علت گیردادنها و کنایه های پسر عمو و دست انداختن من، که آدم شکلات ترک و اتریشی رو ول میکنه از این ها آتا آشغالها میخوره!!!یه خاطره از دوران آموزشی خدمت سربازیم به ذهنم خطور کرد که با خودم گفتم بد نیست مکتوب کنم.
روزهای اول آموزشی را در پادگان خرمنکوه در شهرستان فسا میگذراندم.انسان شوخ و اهل ریسکی بودم و مدام سر به سر این و آن میگذاشتم.در یکی از روزهائی که ما را برای آموزش های رایج نظامی به محل مخصوص رژه میبردند،به سرم زد دستیار افسر آموزش که استواری اصالتاً بوشهری و ساکن استهبان بود و چهره ی فوتوژنیک و هارمونیکی داشت(مخصوصاً آن چهره ی مثلث برمودائی و موهای وزوزی اش) را کمی سوژه کرده و سر به سرش بزارم.
از قضاء این دفعه را در محاسبه اشتباه کرده و به عبارتی به کاه دان زده بودم.استوار با حالتی که فقط در زندان ابوغریب و گوانتانامو و همین کهریزک خودمان میتوان یافت،قصد تصویه حساب با من را نمود!
استوار با خشم انتقام جویانه ای مرا به دستشوئی ها و سرویس های پادگان هدایت کرد. پادگان در حوالی دهه ی 40 و توسط مستشاران آمریکائی ساخته شده بود و سنک سرویس بهداشتی هایش از سفیدی به رنگ های مختلفی گرائیده بود، و به من امر کرد که تا زمانی که رنگ این سنگ ها را به رنگ مدل کارخانه ایش در دهه ی 40 برنگردانم حق ورود به آسایشگاه را ندارم!
با فرچه ای که استوار کهریزک نما و خشمگین به دست من سپرد از ساعت 9 صبح لغایت 11:30 مشغول عمل قبیه فرچه کشی بر روی سنگ های سرویس بهداشتی شدم و هر چه کوبیدم و صائیدم به درب بسته شش قفل بر خوردم!
اوایل فرچه کشی تا یک ساعت تمام خاندان نبوت این استوار کهریزک منش را بر باد فنا دادم که این بلا را بر سرم آورده بود ولی این کارها دردی را دوا نمیکرد و استوار هم از خر شیطان پائین بیا نبود که نبود.تمامی گزینه های مسالمت آمیز را بررسی و مرور نمودم که یادم آمد در روز خداحافظی از خانه و کاشانه مادر بزرگ گرامی دو سه کیلو از همین بسکوئیت های محلی«کوکال» را که بسکوئیتی سفت و سنگی بود در توشه ی ما گذاشته،شاید در لحظاتی که روده ی بزرگ با روده ی کوچک گلاویز شد چاره ساز گردد.
استوار خشمگین و کهریزکی هر نیم ساعت یک بار مراجعه و ناظر پیشرفت کار میشد و پوزخند ملیحی میزد و میرفت.در یکی از همین آمدن و رفتن ها به او پیشنهاد دادم که اگر من را از فرچه کشی خلاص کنی روح و روانت را شاد خواهم کرد و بدین ترتیب پیشنهاد رشوه ی بسکوئیتی به او دادم تا شاید از خیر این کار بگذرد.
استوار سست تر از آنی بود که تصور میکردم و هنوز پیشنهاد من از نوک زبان به کلام مبدل نشده بود قبول کرد! با من سراغ ساک لباس هایم آمده و تمامی بسکوئیت ها را از من گرفت و شرش را از من کم کرد و در موقعی که داشت شر خود را کم میکرد،با خود بلغور نمود که تو هم شمس اللهِ خوبی هستیا!!!
یک نگاه متعجب به استوار و یک نگاه به اتیکت روی یونیفورمم کرده و در لحظه ای به اسم خودم شک کردم،متعجب که اصلاً نام من شمس الله نیست! بعد از ظهر که با بچه ها در مورد این موضوع بحث و جدل میکردم و کلی سوژه ی خنده شده بودم آخر سر مسأله را بر روی واژی شمس الله نگه داشته و به بچه ها گفتم جریان شمس الله چه بوده؟
تورج که اصالتاً کازرونی بود و با هم به فسا اعزام شده بودم زد زیر خنده و گفت در اینجا به اصطلاح به انسانهای هالو و برای سوژه کردن میگویند شمس الله و مبارکه که تو هم مث ما از این واژه ی دل انگیز بی نصیب نموندی! بعدها من متوجه شدم تک تک بچه ها را هم شمس الله و هم فتح الله نام گذاری کرده و کلی ما را دست انداخته اند!!!
فردا صبح هم که طبق روال روزهای گذشته مشغول ورزش صبحگاهی و تمرین رژه شدیم،در صف عریض و طویل رژه،استوار کهریزکی مدام با چشمان نافذش دنبال من میگشت که به خیال خود کاسبی دیگری راه بیندازد اما این دفعه را روی دست خورده بود،زیرا که همچون مارگزیدگان از ریسمان سیاه و سفید میترسیدم و نه قصد سوژه کردن داشتم و نه شمس الله دیروزی بودم!
پ.ن: کوکال نوعی بسکوئیت محلی،قطور و سفت است که از آرد گندم، آرد برنج، روغن حیوانی، شکر، گلاب و زعفران که در منطقه ی بندرماهشهر و حومه درست می شود.
تصویری از این بسکوئیت کذائی!
لینک به مطلب:

یائسگی فرهنگی

در مغازه های بسیاری از کسبه و در اغلب قریب به اتفاق منازل ما ایرانی ها مجسمه های کوروش و کتیبه ی معروف حقوق بشرش به چشم میخورد،و در بهترین حالت ممکن جایش در ویترین مغازه و یا بوفه و طاقچه ی منازلمان است!
حضرت ابراهیم با تمام مشقتی که تحمل نمود روزی فکر نمیکرد در سرزمینی در حوالی بتخانه ای که تبر بر نابودیش بست،از تندیس انسانهای آزاده و بزرگ مرتبه های سرزمینی برای پز دادن استفاده شود و رسالت اصلی که این مردمان به تندیس کشیده  داشتند به باد فراموشی سپرده شود و قسمت تجملات و زیبائی این رسالت ها رخ نمای هر کوچه و برزن گردد.
در ایران امروز کورش و تندیسش شده فخر فروختن برای موجوداتی که داعیه ی انسانیتشان فقط حمل گردنبند فروهر باستان،یادگار  پیشینیانشان است و کرامت انسانی را به کناری زده و در ویترین ها حبس نموده اند.
امروز دیگر برای دیدن یک فیلم وسترن زحمت روشن کردن پیچ تلوزیون را بر خود نمیخرم و با یک قدم زدن در خیابان صحنه هائی واقعی و بدون اغراق را بدون خریدن حتی یک بلیط زوار درفته ی سینمای وطنی  به تماشا مینشینم(نمونه اش را همین دیروز 30/8/89 دیدم،که سه جوان نشسته بر ترک موتور با یک میله گرد بر کمر جوانکی به انتظار تاکسی در حاشیه خیابان کوبیدند،حال بدون ابنکه جوانک مضروب را بشاسند و یگانه هدفشان خالی نمودن انرژی انباشته شده بود!)
سالیانه هزاران انسان به سفر آسمانی حج میشتابند و هزاران هزار پول را صرف این میکنند که لفظ حاجی را بر پیشانی اشان زده شود و حال آنکه تاریخ بیدار،هر دم بر پیشانی ما انگ رزالت و بیچارگی میزند که نتیجه اش برای ما یائسگی فرهنگ ایران زمینیست که داعیه ی  بشر دوستی اش به گواه کتاب های خالی از محتوای درسی اش آسمان هفتم را نشانه رفته است.
شاید عده ای تصور کنند که تراژدی میدان کاج تهران یک نقطه ی سیاه در تاریخ این مملکت باشد اما آیا به راستی چنین است؟
این سرزمین نقطه های سیاهی در تاریخ خود دیده که این حادثه در برابر آن همه اجحاف خود کرده در حد صفر و ناچیز است.ملتی که همه حال به دنبال اسطوره سازی و استوره کشی بوده برای پر کردن خلاء فرهنگی خود.
اخیراً در شبکه پر طرفدار اجتماعی فیس بوک صفحه ای باز شده(اینجا+اینجا+اینجا) جهت نکوهش و ابراز  تنفر از لیلا اوتادی بازیگر زن سینما،که جرمش شایعه برای بازی در یک فیلم پرحاشیه است که خود از آن بی اطلاع است و به کرات توسط افراد مختلف تکذیب شده است!
در این صفحاتی که در فیس بوک برایش درست کرده اند هم عده ای انسان ساده لوح عضو گشته و مطالبی هم ذکر نموده اند و خود بریده وخود دوخته اند بدون اینکه زحمت این را به خود دهند و تصور کنند که مجرم کس دیگریست! فردا هم آخر سر در این بازی کودکانه و لج بازانه طرف مقابل هم همین بازیگر بیگناه را به عرش برده و تندیسی به او میدهد!
در ایران امروز مردم به دو گروه تقسیم گشته اند.گروهی به دنبال ماهی گرفتن از آب گل آلود و فتح الفتوح و گروه دوم تلاش برای نباختن وزنده ماندن.و در این بین هر آئینه انسانیت ذاتی جایش را به توحش ذاتی میدهد.

ميان ِ کتاب‌ها گشتم

میانِ کتاب‌ها گشتم
میانِ روزنامه‌های پوسیده‌ی پُرغبار،
در خاطراتِ خویش
در حافظه‌یی که دیگر مدد نمی‌کند
خود را جُستم و فردا را.
عجبا!
جُستجوگرم من
                   نه جُستجو شونده.
من این‌جایم و آینده
در مشت‌های من!
احمد شاملو/مدایح بی صله/ميان ِ کتاب‌ها گشتم/1360

شهر هنوز نفس میکشد!

غلطان غلطان به خانه میرسم و سر را در گروی صفحات مغشوش وب و دل را در گروی شنیدن اخبار امید بخش نثار نجواهای مه گرفته میکنم که شاید  فصلی دیگری به رویم گشوده و گوش شیطان های زمینی و آسمانی کر به رویمان گشوده گردد،دریغا که نه در صفحات سراسر میکروب آلود وب و نجواهای فتنه انگیز تلوزیون منظر امیدوارانه ای نمیبینم.
زنهار سری به دشنه در دیس شاملو میزنم که شاید کمبودها و گسل های ذهنی ام را از ورطه ی شکست رها کند، تن صدای لرزان احمد به من الهام میبخشد که شهر هنوز نفس میکشد. 
.
.
.
از منظر
در دلِ مِه
        لنگان
    زارعی شکسته می‌گذرد
پادرپای سگی
گامی گاه در پس و
         گاه گامی در پیش.
وضوح و مِه
      در مرزِ ویرانی
                   در جدالند،
با تو در این لکّه‌ی قانعِ آفتاب امّا
مرا
   پروای زمان نیست.
خسته
با کولباری از یاد امّا،
بی‌گوشه‌ی بامی بر سر
                             دیگربار.
اما اکنون بر چارراهِ زمان ایستاده‌ایم
و آنجا که بادها را اندیشه‌ی فریبی در سر نیست
به راهی که هر خروسِ بادنمات اشارت می‌دهد
باور کن!
کوچه‌ی ما تنگ نیست
شادمانه باش!
و شاهراهِ ما
از منظرِ تمامی آزادی‌ها می‌گذرد!
احمد شاملو/دشنه در دیس/از منظر/دی1355/رم ایتالیا

سوزن و جوالدوز

مهران مدیری در جدیدترین اثرش که قهوه تلخ نام دارد با زجه ی فراوان و ملتمسانه بیان می دارد که جان من،جان من،قهوه ی تلخ را کپی نکنید و کپی نخرید و به کسی هم کپی ندهید.در حالی که این امر در کشورهای قانون مدار با شکلی دیگر و بدون این ادبیات لورل و هاردی گونه استفاده می شود و انصافاً سالهاست کسی با این نوع قانون هیچ گونه مشکلی ندارد و جزء لاینفک قانون و فرهنگشان پذیرفته شده است.
به نظر حقیر نگارنده،کار مهران مدیری گرچه کمی خنده دار است و مخصوصاً با این چهره ی فتوژنیک حس و حال عجیبی به مخاطب القاء می کند،اما دارای پیام هائیست که برای اولین بار در عرصه ی فرهنگ و هنر این مملکت جزر و مد گونه به دیدگان نمایان می شود.
فیلم و اثری که با صرف میلیون ها تومان و صرف وقت فراوان برای عرضه آماده شده و عده ای (خود حقیر هم از آن دسته ی افرادی بودم که در به در به دنبال کپی آن چک و چانه زدم!!!) با صرف کمترین زحمت در پی تهیه ی آن.
البته خانه از پای بست ویران است،و به قول معروف در خانه ای که پدر خانه به عمل شریف دزدی در روز روشن اشتغال دارد از مردم نوعی و فرزند صغیر،دیگر چه انتظاری میتوان داشت؟
در خانه ای که پدر خانه این عمل وقیعانه را در جلوی چشمان میلیون ها نفر در تلوزیون اجراء میکند دیگر راهی برای مهران مدیری نمی ماند جز جان خود را قسم دادن که شاید بیننده به خاطر عذاب وجدان جان مهران مدیری از خیر کپی آن بگذرد!
دیشب پس از ماه ها که از یک کیلومتری تلوزیون داخلی رد هم نمی شدم،مشغول تماشای دیدار تیمهای فوتبال میلان ایتالیا و رئال مادرید اسپانیا شدم.برایم بسیار جالب بود هر دو دقیقه به صورت متناوب صحنه های گل رئال مادرید را به کرات پخش میشد،چنان بساطی برایم درست شده بود که فکر کردم یحتملاً کارگردان اسپانیائی بازی انسان خل وضعیست یا قاعدتاً طرفدار دو آتیشه ی مادریدیهاست! ناگهان متوجه شدم در هر کات تصویر ناخوداگاه تصویر آرم و لوگوی شبکه ی ورزشی الجزیره قطر بسان برق و باد از کنار تصویر تلوزیون داخلی گرگم به هوا میرود و یک لوگویی به اندازه ی سینی چای مادربزرگ حقیر نگارنده در سمت راست تصویر به چشم میخورد که اصولاً کار حضرات صدا و سیمای ماست که من را یاد شلوارهای چینی با برچسب ترک و مارکهای مشهور تولیدی البسه ی اجنبی می اندازد که برای فریب ما مردم همیشه در صحنه طراحی گردیده و برای همین آفریقائیها عقیده دارند: فریب کاری و دروغ شكوفه مي آورد، اما ميوه ندارد!
اصولاً از آنجائی که در این 28 سال زندگی دم و بازدم گونه در جنوب کشور ساکن بوده ام و به خاطر شرایط جوی و هوای شرجی،همیشه سیگنال کانالهای  کشورهای عربی منطقه از کانالهای وطنی بهتر دریافت میشود،در طول عمرم حتی یک بار(به جرأت بر روی تمام مقدساتم قسم میخورم) ندیده ام تلوزیون آنها یک بازی ورزشی و فیلم سینمائی را به صورت دزدی پخش نماید و در کشور فقیهان حال که به ادعا و حدسیات شصت و سه درصد مردمش،کشور عدل علی نام دارد این عمل را به بهترین وجه ممکن انجام می شود و اصولاً کوچه ی بن بست علی چپ کاربردی بس فراوان دارد!
در این حالت چه انتظاری میتوان داشت که شکلات دزدی نگون بخت در یک قنادی با وسعت یک آلونک سه در چهار،یک دزد همه فن حریف قهار در ملک و زمینی به وسعت ۱٬۶۴۸٬۱۹۵ متر مربع نگردد!

روز جهانی کودک و تابوی جوخه ها

در بد زمان و دنیائی روزگار میگذرانیم،در گوشه ای از این پهنای ناهمگون کودکی در پی استشمام رایحه های وجودی انسانیت  و محبت و در طرفی دیگر کودکی در انتظار لحظه ی موعود مرگ.
امروز در شرق ندا و فریاد کودک شرقی فقط زنده ماندن است و بس، و هر دم خود را آماده ی پرواز بر فراز جوخه های دار روزگار میکند.
آری جشن واقعی کودک شرقی زمانی خواهد بود که تابوی جوخه ها در هم شکسته شود و بر نعش بی جان خود سوگواری نکند!
فریدون مشیری عقیده دارد:
نمي خواهم بميرم، با كه بايد گفت؟
كجا بايد صدا سر داد؟
                 در زير كدامين آسمان،
                            روي كدامين كوه؟
كه در ذرات هستي رَه بَرَد توفان اين اندوه
كه از افلاك عالم بگذرد پژواك اين فرياد!
كجا بايد صدا سر داد؟
فضا خاموش و درگاه قضا دور است
زمين كر، آسمان كوراست
نمي خواهم بميرم، با كه بايد گفت؟
اگر زشت و اگر زيبا
اگر دون و اگر والا
من اين دنياي فاني را
هزاران بار از آن دنياي باقي دوست تر دارم.
به دوشم گرچه بارغم توانفرساست
وجودم گرچه  گردآلود سختي هاست
نمي خواهم از اين جا دست بردارم!
تنم در تار و پود عشق انسانهاي خوب نازنين
بسته است.
دلم با صد هزاران رشته، با اين خلق
             با اين مهر، با اين ماه
                         با اين خاك با اين آب ...
                                                 پيوسته است.
مراد از زنده ماندن، امتداد خورد و خوابم نيست
توان ديدن دنياي ره گم كرده در رنج و عذابم نيست
هواي همنشيني با گل و ساز و شرابم نيست.
جهان بيمار و رنجور است.
دو روزي را كه بر بالين اين بيمار بايد زيست
اگر دردي ز جانش برندارم ناجوانمردي است.
نمي خواهم بميرم تا محبت را به انسانها بياموزم
بمانم تا عدالت را برافرازم، بيفروزم
خرد را، مهر را تا جاودان بر تخت بنشانم
به پيش پاي فرداهاي بهتر گل برافشانم
چه فردائي، چه دنيائي!
              جهان سرشار از عشق و گل و موسيقي
و نور است ...
نمي خواهم بميرم، اي خدا!
                             اي آسمان!
                                     اي شب!
نمي خواهم
             نمي خواهم
                          نمي خواهم
                                     مگر زور است؟
صفحه ی ویژه بنیاد کودک در فیس بوک »»»
روز جهانی "کودک" مبارک...
براستی،نگاه های این کودک چه چیز را نشانه گرفته است؟

پوست ها و مغزها

اینجا آفريقا نيست، اينجا ايران است . اينجا خوزستان ، قلب ايران است.
اينجا خوزستان است، پاره تن كشور ايران. اگر روزي قلب اين منطقه نتپد كشور ايران فلج خواهد شد. مردم اين استان بر روي درياي نفت زندگي ميكنند و هزينه هاي كشور از فروش نفت اين منطقه تهيه مي شود .
با هزار سعی و کوششی وصف ناشدنی و رشادتی بی بدیل و خونابه هائی لبریز در جام پر از تهی زهر، جنگ را گذران نمودیم و به امید افقی که به ما بشارتش داده بودند شب را به صبح و صبح را به شب وام گذاردیم،شاید که آفتاب دلیل آفتاب باشد.
و امروز که بیست و یک سال از آن نبرد خانمان سوز و تاریخ کُش میگذرد همچنان بر خرابه های ویرانه ها مشغول روضه ی رضوانیم و در پی نبش قبر شیون های مادران مرثیه سرائی می کنیم.
شهادت در راه پاسداری از وطن نهایت رحمت خداوند است اما آموزش آن به کودکانی که در شناخت دست چپ و راستشان دچار تردیدند کاری بس نابخردانه و بی عاقبت جلوه میکند.جنگ از سرزمین ما رخت بر بسته است اما عده ای همچنان در پی تعلیم فرهنگ شهادت و جبهه و جنگ روزگار را بر مراد میگذرانند.
جنگ هر چه که بود و هر آنچه طرفین به تصویرش کشیدند،با تمام آن فجایع و افتخاراتش که کل فلسفه ی جنگ خود به خود دارای هیچ نوع افتخاری نیست بر ما تمام شد.نوشتن مقاله ها و کتاب ها در مورد رشادتهای دلاوران  به نوبه ی خود دارای اشکال نیست اما توصیه به جنگ و فرهنگ شهادت و خونیزی از پایه دارای اشکال است و پرواضح است عده ای در پی گرفتن آب گل آلود از فلسفه وجودی جنگ هستند.
امروز دیگر پس از بیست و یک سال از پایان جنگ هشت ساله،افکار نوجوان و جوان پذیرای چنین فرهنگی نیست و جامعه در حال پوست انداختن و گذر به مرحله ای دیگر است.تا همین چند سال پیش تمام هم و غم شمالی سفر یه جنوب و جنوبی سفر به شمال بود،اما آمار میگوید که این روزها میل سفر به کشورهای همسایه و توریستی رو به افزایش است و این خود ثابت میکند که جامعه در پی افقی که دیگر تصورش را در کشور خود نمیکند سراسیمه و شتابان است.
چند روز پیش در محفلی بنشسته بودم که بلندگوی مسجد محل موزیک ها و مارش های نظامی زمان جنگ را پخش مینمود و به ناگاه بحثمان به طرف جنگ رفت.شخص میان سالی که بازنشسته ی یکی از شرکت های منطقه بود و در ساز مخالف زدن شهره ی آفاق است لب گشود که از شرایط راضیست و استدلالش این بود که در زمان سابق در منزلشان پنکه هم نداشته اند و در حال حاضر کولر دوتکه و  انواع ماشین(پراید-پژو-سمند) دارند !!!
بدون اینکه از حبی از سابق داشته باشم و اینکه اصولاً من خود ثمره ی این انقلابم و در آن دوران وجود خارجی هم نداشتم و یا اینکه بغضی از انقلاب داشته باشم او را به چالش کشیده و بیان کردم: میزان سنجش سطح رفاه و خوشی مردم یک مملکت با سرزمین مجاور است و نه با سی سال قبل که امکانات جامعه در حد یک روسپی خانه بود و بس!
همین کشور ترکیه که به گواه سازمان خزانه داری و جهانگردیش میزان درآمد غیر نفتی آن کشور از میزان درآمدهای نفتی ما هم بالاتر بوده است و در مدت کوتاهی از کشوری راهزن و ناامن به کشوری توریست پذیر مبدل شده است و اگر بخواهیم مثال کوتاهی بدون تعصب بیجا بزنیم به همین خوزستان و بلوچستان و کردستان میتوان اشاره کرد که در برخی از این استانها آب شرب هم حکم کیمیا را دارد و فقر فرهنگی و تعصبات قومی همه ساله عده ای را رهسپار سینه ی قبرستان ها میکند.
امروز دیگر موسم خوشی و سازندگیست نه موسم جنگ و ادبیات سخیف جنگ طلبانه و این تصاویری که در انتهای مطلب و (اینجا) هست خود گویای چیز دیگریست،و حق مطلب را به گونه ای دیگر ادا میکند!
اینجا آفريقا نيست، اينجا ايران است . اينجا خوزستان ، قلب ايران است.
اينجا خوزستان است، پاره تن كشور ايران. اگر روزي قلب اين منطقه نتپد كشور ايران فلج خواهد شد. مردم اين استان بر روي درياي نفت زندگي ميكنند و هزينه هاي كشور از فروش نفت اين منطقه تهيه مي شود .
ادامه ی تصاویر در این لینک(+)

یکی از محله های اروند
آب شرب منطقه آبادان و حومه

عصر جدید

در شرق امروز دو فکر با همدیگر به مبارزه بر می خیزند: فکر قدیم و فکر جدید.اما فکر قدیمی بر امر خود غلبه می کند،زیرا نیروی او کم توان و اراده ی او به هم ریخته است.
در شرق ،بیداری نهفته است که خواب را فریب می دهد.آری بیداری پیروز است،زیرا خورشید سردار آن و فجر ارتش آن است.
در شرق امروز دو سرور است،سروری که امر و نهی میکند و از او اطاعت می شود،ولی پیر و در حال مرگ است و سروری آرام با آرامش صاحبان راز و ساکت با سکوت حق است،ولی ستمگری چیره دست است که هدف خود را می شناسد و به شخصیت و شایستگی های خود ایمان دارد.
در شرق امروز دو مرد هستند؛ مرد دیروز و مرد فردا،پس کدام یک از آنها تو هستی ای شرق،هان،پس به من نزدیک شو تا در تو جستجو کنم،نگاهت کنم و صفات چهره ی تو و ظاهر تو را ثابت کنم که از آیندگان به نوری با رفتگان به تاریکی.
بیا و به من بگو تو چه هستی و کیستی؟
آیا سیاستمداری که در نهان خویش می گوید: «می خواهم که از امت خود بهره ببرم» یا غیرتمندی هیجان زده که با خود زمزمه می کند: «در اشتیاق هستم که به امتم نفع برسانم» اگر نفر اول بودی،خاشاک و انگل هستی، و اگر نفر دومی بودی پس زمینی سبز در صحرایی.
آیا تاجری هستی،که از احتیاج مردم وسیله ای برای سود و تورم می سازد؟ پس ضروریات زندگی را احتکار می کند تا آنچه را که به درهمی خریده است به دیناری بفروشد؛ یا مردی ساعی و تلاشگر که تبادل میان بافنده و زارع را آسان می کند و از خودش حلقه ای میان راغب و مرغوب می سازد.
پس به آنها فایده می رساند و از آنها با عدالت استفاده می کند؟
اگر نفر اول بودی،پس تو مجرم هستی،چه ساکن قصر باشی یا زندان و اگر نفر دوم بودی،پس تو نیکوکار هستی،چه مردم از تو تشکر کنند،چه نا سپاس باشند.
آیا روزنامه نگاری هستی که فکر و مبدأ خود را در بازار برده فروشان می فروشد،رشد می کند و بزرگ می شود با آنچه که اجتماع از اخبار مصیبت ها و بدبختی ها دسته بندی میکند و مانند مردارخواری گرسنه به جز روی لاشه گندیده فرود نمی آید؟
یا معلمی ایستاده روی منبری از منبرهای  شهر که از حوادث روزگار کمک می گیرد تا مردم را نصیحت کند،پس از اینکه خودش از آنها پند بگیرد.
اگر نفر اولی بودی،پس تو ابله و همچون زخمی هستی،و اگر دومی بودی پس تو دوا و مرهمی.
آگاه باش،پس از نفس خود بپرس و از او در آرامش شب در حالی که از ازمخدرهای محیط خود به هوش آمده ای،بازخواست کن که آیا از بردگان دیروز هستی یا آزادگان فردا؟
عصر جدید/اندیشه های نو و شگفت
جبران خلیل جبران

تجربۀ نسخۀ منسوخ

مونتین عقیده دارد؛ قضاوت فوري درباره چيزهايي كه جنبه هاي مختلف دارند، دليل كم عقلي و ديوانگيست.
یه چند صباحی به دلیل فوت یکی از بستگان و همچنین گرمای هوا که دیگر همزیستی مسالمت آمیزی با ما دارد،سر و صورت خود را اصلاح نکرده و روزگار خود را در کمال آرامش و در فضائی دیگر گذران مینمودیم.در این مدت که تقریباً یک ماهی میشد که با این چهره ی جدید و ناخواسته به هر مکان قدم میگذاشتم،نگاه ها رنگی دیگر به خود گرفته بود.در جائی،جنس نگاه ها بر من از نوع چپ و حب و بغض بود.در جائی دگر از جنس تعظیم و ادبیات کلیشه ای فیلم های حماسی جبهه ها و دهه شصت.
در یکی از همین روزهای پرتلاطم عید فطر،در حالی که در محل کار خود سرگرم کارهای روزمره می بودم،زنی میانسال و محجبه که برای حل مشکلش مراجعه نموده بود و بدون اینکه کار و مشکلش ربطی با من داشته باشد و اصولاً با جائی دیگر کار داشت،گوئی که کسی جز من در آنجا نبوده و نیست،و بی توجه به همکاران سلامی از جنس دیگر با من نمود و در آخر با ذکر قبول بودن طاعات و عبادات تنها با من بدرود گفته و دور شد،بدون اینکه حتی داند من طاعات و عبادتی داشته ام یا خیر.گوئی که ظاهر جدید من او را به گمراهی کشانده باشد.
در این سالهای کوتاه عمرم سلام و احوال پرسی های مختلفی با هزاران قشر مردم داشته ام و اصولاً در ذاتم حتی به در و دیوار هم سلام کرده ام ،چنینش برایم تازگی داشت.
اصولاً  از آن که انسانی هستم که برای کوچکترین مسئله ای دچار پریشانی و انبساط فکر میشوم،یه دو سه روزی این مسئله را آنالیز و حلاجی نموده و بدین نتیجه رسیدم که موطن ما بیش از هر زمان و هر کشور دیگر دچار حس ظاهر بینی مفرط میباشد،که در اکثر مواقع این حس با چاپلوسی و تملق درآمیخته شده و معجون سحر آمیزی به نام عوام میسازد که سالیان سال این وطن را رها نمیکند و هر دم و دهه ای با شکلی دیگر سر بر می آورد. گاهی با شکل کراوات و گاهی دیگر با شکل چفیه و گاهی دیگر ...
قرن هاست که هر آن چیز را که دلخواه کرسی نشینان وقت باشد،به خوردمان داده و تقاضای عافیت ننموده.باری چنین است که هر آئینه دچار سوء هاضمه و بالا آوردن قوت نانی میشویم که خود در مزرعه ی تاریخ با رنج و خون کاشته بودیم.
باری،آیا وقت آن نرسیده که بر آموخته های منسوخ گذشته گان خود که عمری بر طبل نادانی و انحطاط میکوبیدند خطی به بلندای بطلان کشیده و زندگی و خود و هم نوع خود را با نگاهی دیگر و بدون هیچ پیش زمینه و هاشوری و بایدها و نبایدهای دیکته شده تصور کنیم؟
باری،آیا وقت آن نرسیده که دینمان را از پشت چهره و چهره خود را از پس دینمان رها ساخته و آن باشیم که دینمان فدای چهره ی نقاب گونه مان نگردد و چهره و ذاتمان در پشت دینمان سنگر نگیرد،که عاقبتش سقوط دین و قحطی انسانیت است.

روایت تف سید و بُز اخفش!

برنارد شاو عقیده دارد؛ ما از تجربه کردن می‌آموزیم که انسان هیچگاه از تجربه کردن چیزی نمی‌آموزد.
سال 1370 بود و من در  انفوان کودکی ایام میگذراندم.کلاس چهارم دبستان بودم و بالطبع درس ریاضی عیار دانش آموز زرنگ را تعیین میکرد.یه روز یادم میاد که امتحان قوه(اشتباه نگیرین،منظورم باطری نیست!)ریاضی داشتیم،درست یادم نمیاد اما این و به خاطر دارم که هفته ی منتهی به امتحان،اصلاً لای کتاب و درس و مشق و باز نکرده بودم و مشغول ول گشتن توی کوچه و بازار بودم.
تا روز امتحان  به روی مبارکمان نیاوردیم و خود را به کوچه ی علی چپ زدیم،اما یکی از بچه های محله که از قضاء هم کلاسی ما هم بود،نتونست جلوی دهان غار علی صدرش و بگیره و قضیه رو به خونه ی ما،لو داد.
قضیه به گوش مادر که رسید قشقرق و الم شنگه ای راه انداخت که نگو. یه آشنای مسنی ما داشتیم که هفته ای یه بار به خونه ی ما رفت و آمد داشت و توی همین یه روز آمار کل هفته و مشاهداتش رو از سیر تا پیاز واسه اهل خونه بازگو میکرد.ما بهش میگفتیم سید،و این بنده خدا هم جوگیر و از خوشحالی یه شال و چفیه ی سبز رنگ روی سر و گردنش گذاشته بود و کلی با خودش حال میکرد،میتونم تصور کنم که اون لحضات مث برادران ویلبر رایت انگار توی آسمون بال بال میزد!
از قضاء روزی که امتحان ریاضی داشتم سید هم توی خونه ی ما بودش.جر و بحث من با مادر به نتیجه ای نرسید و مادر مجبور شد به سید رو بندازه که یه کاری واسش کن شاید امروز آبروی ما رو نریزه!
سید اولش یه نیم نگاهی از جنس مسیحا به من کرد و گفت؛ آی پسر بیا نزدیک.درنگ کوتاهی کردم و حالتی از ترس و اضطراب پیش سید رفتم.سید انگشت اشاره اش رو توی دهانش گذاشت و یه قطره آب دهانش رو،روی پیشونی من مالید و گفت خیالتون تخت تخت!
زنگ آخر امتحان ریاضی داشتیم و کل روز و من توی هیچ کدوم از کلاس ها نرفتم و توی راهروی پشت کلاسها نشستم و شروع به درس خوندن کردم.به خودم هزار تا فحش جور واجور میدادم که ای کاش درسم و خونده بودم.توی تخیلات خودم همش به چهره  عبوس معلم فکر میکردم که جلو کل بچه ها پاهام و به فلک بسته.
خلاصه از ترس تنبیه و نه به خاطر سید و غضب مادر امتحان رو با خوبی و خوشی دادیم و نمره ما شد 19/75 .
خونه که رسیدیم اولین کاری که کردم نمره و برگ امتحانی رو به مادر نشون دادم و کلی به به و چه چه سر دادم. اون روز گذشت و فکر کنم شب جمعه بود که مادر رفته بود روضه خونه یکی از آشنا ها،مراسم روضه ی زنونه بود و من توی حیاط منزلی که محل روضه بود پرسه میزدم.
بحث سر معجزات الهی بود،و هر کسی از ضن خود مقداری بلغور میکرد!یکی از فلان امام زاده و بقعه میگفت و دیگری هم از ....
این مادر ما که میخواست از قافله عقب نمونه قضیه تف سید و امتحان ریاضی ما رو با آب  و تاب واسه همه نقل میکرد.هفته ای نگذشته بود که عرضه و تقاضاء واسه تف سید رو به افزونی گشت!
دیگه این سید ما به جای یه روز توی هفته یه روز توی یه ماه هم نمیومد سروقت منزل ما! خلاصه این تف سید ما شده بود شفاء بخش و بقیه شده بودند بُز اخفش!
هر چی ما اون روزها توی سر میزدیم که ایهاالناس؛بابا من از ترس تنبیه معلم و سه ساعت تمرین پشت کلاسها تونستم نمره ریاضی رو بیارم ولی کو گوش شنوا.
هر چی خودم و تیکه و پاره میکردم که ایهالناس این سید ما عمرش ربع رکعت نماز نخونده،شفاعتش کجا بود،جوابی نمیگرفتم و پاسخشان این بود که در مورد اولاد پیغمبر و خدا بد نگو که غضب میشیا!
شده بود که واسه اولین بار آرزو میکردم که ای کاش درس نخونده بودم و فلک آقا معلم عبوس رو به جان خریده بودم و این نمره ی ننگین و نه!
روزها و ماه ها و سالها از آن ماجرا می گذرد و من همچنان بر اصول اولیه ی خود پایفشاری میکنم که آن ماجرا آن نبود که میپنداشتید،اما کماکان درب بر روی یک لنگه میچرخد و مرغ همچنان یک پای دارد و بس.
پندهای پرش اولی: لطفاً کلاهتان را محکم بچسبید چون این ماجرا در سال 1370 اتفاق افتاده بود و هنوز دوچرخه سواری و کشتی و شنا در تلوزیون حرام شمرده نشده بود،پس سعی کنید تند نروید،چون هم دوچرخه حرام هست و هم شنا و هم کشتی و هم نگاه کردن به آنها!!!
پ.ن: بُز اخفش، اصطلاح است برای کسی که ندانسته بعلامت تصدیق سر بجنباند. (دائرة المعارف فارسی). کسی را گویند که مطلبی رانفهمیده تصدیق کند. (فرهنگ فارسی معین). اصل این ضرب المثل از آنجاست که گویند اخفش زشت چهره بود و کسی با او مباحثه نمی کرد. او بزی داشت که مسائل علمی را مانند همدرس بر او تقریر میکرد و بگفتۀ برخی تا بز مزبور آواز نمی کرد همچنان تقریر مینمود و آواز کردن او را دلیل تصدیق می پنداشت. و این معنی مثل شد. (از دائرةالمعارف فارسی) (از فرهنگ فارسی معین) (از آنندراج). مؤلف ثمارالقلوب آرد: بز اخفش مصحف بز اعمش (عنز اعمش) است، بدان مثل آرند برای کسی که در مقامی قرار گرفته که شایستگی آنرا ندارد، بدانجهت که فرد صالح موجود نیست. و اصل آن چنین بود که هر وقت اعمش هیچ کس از یاران خود را برای مباحثه نمی یافت با بز خود به محادثه و مباحثه می پرداخت، زیرا هم از بی کاری بیزار بود و هم از فراموش شدن مطالب می ترسید و هم برکار تدریس و روایت بسیار مایل بود. بهمین جهت بز اعمش ضرب المثل شد در آنچه ذکر شد و دربارۀ مخاطبی که نمی فهمد. (ثمارالقلوب فی المضاف و المنسوب ص 131)
لغت نامه دهخدا

اکنون شیپور نبرد را به صدا در آور

ديروز(1389/06/09) روز جهاني وبلاگ نويسي بود.جهان ما با وارد شدن به قرن بيست و يکم وارد مرحله ديگري از رويکردهاي اجتماعي شده است.برخي از اين رويکردها در برخي از افق هاي گيتي به مثابه ي زندگي روزمره مورد قبول قرار گرفته و جزء فعاليت هاي متداول مردم شده.و در افق هاي ديگر کره خاکي اين مسأله محل لشکرکشي هاي حکام و اعاده ي حيثيت دگرانديشان و جوانان.
جهان ما با آن همه پيچيدگي فرهنگي و اجتماعي که ثمره ي قرن بيستم بود ديگر نميتوانست جوابگوي خيل عظيم تفکر و نبوغ و انديشه هائي باشد که ساليان متمادي در پس پرده ي روزنامه ها و نشريات هفتگي خاک ميخورد و اجازه ي نشر و تکثير پيدا نميکرد.جهان قرن بيست و يک،ديگر در يک بُعد من خلاصه نميشد و اين بُعد من در مرحله گذار به من ها مبدل شده بود و به دنبال اعاده ي فتوحات از عرصه هاي مختلف اجتماع،اعلام موجوديت مينمود.
موج نوين وبلاگ نويسي خيل عظيمي از کشورهاي گيتي را در نورديد و با نگرش آلترناتيوي خود زنگ خطر را براي کشورهائي که در برابر اين تغييرات مقاومت مينمودند به صدا در مي آورد.ديگر شخصي براي رساندن صدا يا فکر و انديشه و يا اثر هنري خود نيازي به تلوزيون و روزنامه ها نداشت و براحتي با يک وبلاگ يا ميکروبلاگ ميتوانست بازخورد فکري خود را در هر جاي اين جهان به جائي ديگر برساند.
در گذشته برخي از ممالک در پناه آنچه عقب افتادگي تکنولوژيک ناميده ميشد هر آن را که خود صلاح ميدانستند بر ديگري و مردم ناآگاه خود ديکته و اجرا ميکردند،بدون آنکه خود را ملزم به پاسخي براي آنچه انجام ميدادند کنند و عموماً رسانه ها را نيز که در اختيار و بودجه ي خود بود را ملتزم به انتشار افکار و تأئيد رفتار خود مينمودند.
امروزه ديگر نميشود به راحتي به کشوري ديگر لشکر کشي نمود و عموماً جهان پرسشگر هر آينه سوالهاي بيشماري را نثار رهبران و سردمداران ممالکي ميکند که بر خلاف جريان آب شنا ميکنند.درجهان عصر حاضر با راه انداختن يک وبلاگ و يا استفاده و عضو شدن در سرويس هاي ميکروبلاگ(توئيتر-فرندفيد و ...) ميتوان آتش جنگ را از آنچه که هست خاموشتر و کم رمقتر نمود.
بر خلاف تصور برخي،موج نوين وبلاگ نويسي نه توان آن را دارد که عملي را به مسئول و شخصيت سياسي يا فرهنگي ديکته نمايد و يا آنکه تهديدي براي استقلال سرزميني باشد و عمده تلاشش رساندن صداهاي خاموشي ميباشد که در پستوي سانسورها خاک ميخورد و اجازه ي تکثير و نشر پيدا نميکند.
پ.ن: نام اين پست از نام يکي از ترانه هاي برايان آدامز الهام گرفته شده است/.



اکنون شيپور نبرد را به صدا در آور
اکنون شيپور نبرد را به صدا در آور، آنرا تنها براي من بنواز
وبا تغيير فصلها، به ياد اور که من چگونه بودم
حال نمي توانم ادامه دهم، حتي نمي توانم دوباره آغاز کنم
هيچ چيز برايم باقي نمانده، به جز قلبي تهي

من سربازي زخمي ام، پس بايد دست از نبرد بشويم
ديگر چيزي در انتظارم نيست، مرا از اينجا دور کن
يا همين طور که افتاده ام رهايم کن

اکنون شيپور نبرد را به صدا در آور، به آنان بگو اهميتي نمي دهم
هيچ جاده اي نميشناسم، که به مقصدي ختم شود
احساس مي کنم، بدون چراغ در تاريکي زمين خواهم خورد
همانجا دراز ميکشم، خيال ندارم ادامه دهم

آنگاه از بالاي بلندي، از مکاني دور دست
صدايي مرا مي خواند که، به ياد آور چه کسي هستي
اگر خود را ببازي، به زودي شهامتت را نيزخواهي باخت

پس امشب قدرتمند باش و به ياد اور چه کسي هستي
آري تو اکنون يک سربازي، که در ميدان نبرد مي جنگد
تا بارديگرآزاد باشد واين ارزش جنگيدن را دارد ...
برايان آدامز
Sound The Bugle now
Sound the bugle now, play it just for me
As the seasons change, remember how I used to be
Now I can't go on, I can't even start
I've got nothing left, just an empty heart

I'm a soldier, wounded so I must give up the fight
There's nothing more for me, lead me away
Or leave me lying here

Sound the bugle now, tell them I don't care
There's not a road I know, that leads to anywhere
Without a light feat that I will, stumble in the dark
Lay right down, decide not to go on

Then from on high, somewhere in the distance
There's a voice that calls, remember who you are
If you lose yourself, your courage soon will follow

So be strong tonight and remember who you are
Yah you're a soldier now, fighting in battle
To be free once more and that's worth fighting for…
Bryan Adams

دیپلماسی انسان و دیپلماسی غیر انسان

مدتهاست که یک تراژدی عیارگونه به اسم جشن عاطفه ها برگذار می نمائیم و خود نمیدانیم هدفمان از طرح و اجرای چنین اعمال و رفتاری چیست.در زلزله ها و بلایای طبیعی و خانمان سوز از حسن اعتماد دیگران سوء استفاده میکنیم و کمک های انسان دوستانه اشان را در بازار سیاه به فروش میرسانیم و دست آخر خود را اشرف مخلوقات و دایه ی مهرباتر از مادر تصور نموده و بر علوم انسانی تازیانه میزنیم بی آنکه به جای شناخت انسان کمی هم در مورد علوم حیوانی و جانور شناسی تحقیق و تفحضی کرده باشیم!
یکی از دوستان در صفحه ی فیسبوکم،یک لینک ویدئو قرار داده بود که با کلیک بر روی لینک به یوتیوب منتقل شدم.آن طور که مشاهده و تصور نمودم این ویدئو مثال کامل و گویائی از یک دیپلماسی بین دوگونه از موجودات زنده ی کره ی خاکیست که نه ادعای اشراف بر جهان را دارند و نه مدعی اخلاقیات.جوجه اردکی که بنا بر حس غریزه ای که خداوند در نهادش قرار داده مقداری غذا را از روی تخته سنگی با منقارش گرفته و مانند یک مادر در دهان ماهیانی که گرداگردش قرار دارند مینهد!
ای کاش و ای کاش و هزاران ای کاش به جای ادعاهای پوچ و پوشالی و اخلاق معابانه و سیخونک زدن به دیگران و تباه کردن فرصتها،کمی هم از علوم حیوانی و جانورشناسی بهره ای برده بودیم!
موریس مترلینگ میگوید؛ روزي كه بشر كاملاً به ناداني خود پي برد، به موفقيت بزرگي دست يافته است؛ زيرا دانش در اين دنيا چيزي جز پي بردن به ناداني نيست.
باشد که تا عمرمان بر مدار هستی میگردد،به راه راست هدایت شویم...
پ.ن: پیشنهاد میکنم اگر به هر نحوی تماشای این ویدئو در وبلاگ به عللی که میدانیم و میدانند میسر نبود از لینک های زیر برای تماشا و یا دانلود استفاده کنید./.

video

دروغ(سیم و زر)

وقتي که سيم حکم کند، زر خدا شود
وقتي دروغ داور هر ماجرا شود
وقتي هوا، هواي تنفس، هواي زيست،
سرپوش مرگ، بر سر صدها صدا شود
وقتي در انتظار يکي پاره استخوان
هنگامه‌اي زجنبش دُم ها بپا شود
وقتي به بوي سفره‌ي همسايه، مغز و عقل
بي اختيار معده شود، اشتها شود
وقتی که سوسمار صفت پیش ِ آفتاب
يک رنگ، رنگ ها شود و رنگ ها شود. . .
وقتي که دامن شرف و نطفه گيرِ شرم
رجّاله خيز گردد و پتياره زا شود،
بگذار در بزرگي‌ ِ اين منجلاب يأس
دنياي من به کوچکي‌ انزوا شود! 
«سیمین بهبهانی»
صفحه ی ویژه سیمین بهبهانی در ویکی پدیا
اشعار سیمین بهبهانی در آوای آزاد

ملت زنده کش و مرده پرست

اگر اهرام ثلاثه ی مصر با داشتن سه هرم مثلثی در دنیا از عجایب هفت گانه ی گیتیست،ملت ایران هم با داشتن سه حرف منفصل (م ل ت) از شگفتی های روزگارست!
ملتی که از دیر باز بر مردگانش تقدس والائی مینهد و خواه آنکه چه بسا همین مرده گان را در زمان حیات با خِفت و خواری از خود رانده باشد.
ملتی که تا زنده ای راهی به افکار پرطلاطمش نداری و بسان گلیم و جاجیم مادربزرگ میمانی که بعد از مرگش میشود جزء آثار باستانی و یادبود دوران های زجر و محنت های او.
دیشب(1389/06/01) به مراسم ختم و هفتم یکی از عزیزان سفر کرده رفته بودم.از قضا یکی از مداحان اهل بیت هم به منزل عزیز سفر کرده ی  ما شرف یاب شده بود و قصد خواندن زیارت عاشورا را داشت.زیارت عاشورا که شروع شد عده ای شروع به گریه و زاری کردند و من بدون توجه به گریه زاری کسانی که حتی این آشنای ما رو بیشتر از دو بار هم ندیده بودند شروع به خوندن قرآن!
توی ساز باد مخالف بودم که یکی از کسانی که در مجلس بود،گفت؛ مگه نمیبینی که مداح داره زیارت میخونه؟ تو چرا داری قرآن میخونی؟ الان موقع خوندن قرآنه؟یعنی تو زیارت عاشورا را قبول نداری؟
سری جنباندم و با زبان بی زبانی به آن شخص فرمودم که ما یکی را لطفاً بی خیال شوید،و بگذارید با درد خود در گور خود بیارامیم!
مراسم که تمام شد،یکی از شور دعا میگفت و دیگری از این،که یارو مداحه سنگ رو هم به گریه وا میداره،و توی این میون تنها کسی که محلی از اعراب نداشت این عزیز سفر کرده ی ما بود!
بعد از مراسم که چشمم یه این طرف یاوه گو افتاد که میخواست من و به اصطلاح خفت کنه گفتم؛ توی مراسم قصد نداشتم جوابت رو بدم،اما خدائی زیارت عاشورا چه ربطی به این عزیز سفر کرده ی ما داشت؟
برو از همون کسی که الفبای دینی رو یادت داده بپرس تا فرق قرآن با زیارت عاشورا رو یادت بده چون من هر چی بگم تو از سوزش تحتانی فرضش مینمائی!
کاش به جای گریه و زاریهای عبس و بی فایده کمی برای شادی روح مرحوم سوره ای تلاوت میکردی نه این که از غم آرزوهای برآورده نشده ی خودت زار و زار گریه کنی،این عزیز سفر کرده ی ما وسیله بود در حالی که هدف خود خودت بودی!
هدف از ذکر این داستان فلاش بکی به شیوا نظر آهاری عزیز و دوست داشتنی بود.کسی که یار و یاور مظلومان و یتیمان بود و امروز بی کس و تنها در یک سلول یک متر و نیمی آهنین.
شیوا تا هست از او بگوئیم زان که رفت دیگر چه سود به نوشتن و گفتن ما مردم زنده کش و مرده پرست.
شیوا در حال ساخت سرپناه برای کودکان کار و خیابان
شیوا در حال عیادت از کودکان بی سرپرست
براستی سزای چنین خنده ای سلول یک متر و نیمیست؟
لینک به مطلب(بروز شده)

هدفمند کردن یارانه ها یا رایانه ای کردن جیب های خالی!!!

پیشنوشت: هشت ماه پیش در تاریخ 9 آذر 1388 پستی با مضمون هدفمند کردن یارانه ها یا رایانه ای کردن جیب های خالی ،نگاشتم که به علت اوضاع پیچیده ی کشور در آن ایام بازخورد مناسبی نداشت و توجه چندانی به آن نشد،از این رو آن را دوباره منتشر میکنم تا ضمیر فراموشی به سراغمان نیاید!!!
مدتهاست که در مورد واژۀ هدفمند دارم تحقیق و تفحض می نمایم.هر چه کتاب و سایت های اقتصادی و فرهنگ لغت مالی و اقتصادی و ریاضی رو مرور میکنم به این شکلی که آقایون تو بوق و کرنا میکنند چیز دهان پرکنی واسه متقاعد کردن خود پیدا نمیکنم.از یه طرف آقایون میگویند بحران اقتصادی و تحریم ها در کشور ما هیچ تأثیری ندارد .خب به چه دلیلی؟ به این دلیل که ما در کشور تمامی کالاهایمان مشمول یارانه داخلی میشود و به هیچ وجه تورم و بالا و پائین رفتن قیمت پایه در سفره مردم جائی ندارد!
روزی دگر بار میگویند؛که قیمت واقعی بنزین 700 تومانه و ما با یارانه دولتی لطف میکنیم به مردم صدقه میدهیم که میشود 100 تومان! یعنی تو کشور آمریکا و امارات مردم دارن 700 الی 1000 تومان واسه یه لیتر بنزین هزینه میکنند ولی ما داریم لطف میکنیم به ملت ! حالا من نمیدونم که دم روباه و باورکنم یا قسم حضرت عباس  رو. خب تا اینجا همۀ حرف آقایون منطقی و درست و هیچ کسی هم دوست نداره دولت به خاطر این که مردم یه مسافرت بی ارزش برن و حال و هوائی عوض کنند ضرر کنه و متعاقبش کشور توی بحران مالی فرو بره،پس ما هم میگوئیم بنزین بشه 700 تومان.ولی آقایون که همه به لطف دانشگاه های مجهول الهویت دارای دکتری اقتصاد و MBA هستن و ادعاشون سر به آسمون هفتم میره، یکم به اون مغز ام القرائیشان فشار بیاورند که اگر در کشور امارات و یا آمریکا بنزین 700 تومانه ،درآمد یه کارگر ساده 3،000 دلار ناقابله که به پول سراسر با ارزش! ما میشود 29،865،000 ريال !
یک روز در کنفرانس ها و میزگردها نظام ها و نظریه های جهانی شدن رو ملامت و رد میکنن،ولی وقتی پای سود و منافع خود میاد  وسط،میگویند که اقتصاد جهانی دارد فراگیر میشود و ما هم  دیر یا زود باید برویم به سمت جهانی شدن،هر وقت هم کفگیرها به ته دیگ خورد افاضه میفرمایند؛ که نظام های جهانی و سرمایه داری رو به شکست و انزواست! فردا هم خودمان سر از ونزئولا و بولیوی  و بنین و بورکینافاسو و کشورهای از این دست واسه سرمایه گذاری در می آوریم!!!
پلیتیکی که آقایون دارن میزنن مثل مفاهیم اولیه برنامه نویسی زبان C  میماند که :
int  x,y ;
x = 10 ;
y = ++ x ;
که با اجرای دستور دوم مقدار 10 در x  قرار میگیره و با اجرای دستور سوم،ابتدا یک واحد به x اضافه میشه و بعدش مقدار حاصل در متغییر y  قرار میگیره.پس با این حساب y برابر 11 خواهد شد،با این تفاسیر به دستور بعدی توجه کنید :
int  x,y ;
x = 10 ;
y = x ++ ;
 که با اجرای دستور دوم،مقدار 10 در x قرار میگیره و با اجرای دستور سوم،مقدار فعلی  x در y قرار میگیره و بعدش یک واحد به خود x اضافه میشه! آخرش چی میشه ؟ مقدارy برابر 10 ولی مقدار  x برابر 11 خواهد شد!!!
یعنی به عبارت ساده وقتی دوتا + ساده که پشت x قرار میگرفت، y میشد 11 ولی وقتی همین دوتا + بی خاصیت جلوی x قرار میگرفت خود x میشد 11
با این مثال ساده ای که زدم میشه به یه حساب سر انگشتی و ابتدائی فهمید که خیری از هدفمند کردن یارانه ها به کسی نمیرسه.اگه هم بخوام یه مثال خودمونی بزنم این میشه:
مثلاً با یارانه دولتی اشتراک برق ما در یه دورۀ دوماهه میشه 50،000 تومان ولی بعد از هدفمند کردن یارانه ها این رقم میشه حول و حوش 350،000 تومان! آخر سر هم میان ماهی 25،000 تومان میدن مردم که بگن داریم به مردم پول میدیم که اختلاف رقم های یارانه دولتی با یارانه نقدی جبران بشه! خب یه بچۀ شیرخواره و در قنداق هم متوجه میشه که اختلاف 280،000 تومانی چی میشه؟

و قلم توتم من است...

و قلم توتم من است...
بگذار بر قامت بلند و راستین و استوار قلمم به صلیبم کشند ، به چهار میخم کوبند ، تا او که استوانه حیاتم بوده است ، صلیب مرگم شود ، شاهد رسالتم گردد ، گواه شهادتم باشد تا خدا ببیند که به نامجویی ، بر قلمم بالا نرفته ام ، تا خلق بداند که به کامجویی بر سفره گوشت حرام توتمم ننشته ام.
(دکتر علی شریعتی)


and the pen is my totem…
Let them crucify me on my tall, sincere and mighty pen. Let them impale me  until the pen which has been a pillar for my life becomes a cross for my death, an evidence for my vocation and a witness for my martyrdom so that the lord finds out that I have not scaled my pen to rise to dignity and people find out that I have never sat at a table  to fulfill myself by eating the taboo meat of my totem
(Dr. Ali Shariati)

زندگی در دواطاقه ها

دی  ماه 1381 پایگاه پنجم شکاری شهید اردستانی و من جوانکی تقریباً 20 ساله.یک روز پاسداری و یک روز استراحت،که در ظاهر لفظ استراحت بر آن بود،چرا که از 24 ساعت استراحت 8 ساعت آن در آش و لاش شدن من میگذشت و الباقی در فرار از ارشدها و حضور و غیاب و نماز جماعت.
تقریباً تمام پست های پاسداری و نگهبانی پایگاه را در زمستان پاس داشتم،یک شب در بیابان برهوت و همنشین با یک سگ بی کس در کنار رادار و نیم روزی دیگر در کنار اطاق VIP عملیات و روزی دگربار در شیلترهای پروازی.
بوی عید به مشام می رسید و نزدیک دو ماه بود که نه تماسی با من گرفته میشد و نه از مرخصی هفتگی و ماهانه خبری بود.پی اش را گرفتم فهمیدم تماس نگرفتنها به دلیل فراموشی خانواده نبوده بلکه سویچینگ خط را وصل نمیکرد و مواقعی که ارتباط وصل بود من در گوشه ای پرت،مشغول پاس داشتن ها.
آخرین صبحگاه مشترک سال،تیمسار بعد از مدتها آماده ی حضور در صبحگاه مشترک بود.از صبح ساعت 5 رمق مان را کشیده اند که احیاناً در حضور تیمسار سوتی ندهیم.
سه ماه بود که به پایگاه تقسیم شده بودم و در این مدت حتی یک بار هم تیمسار را زیارت نکرده بودم،ولی از قدیمیها شنیده بودم که تیمسار اعمال و رفتارش عشقیست و تا خبری نباشد تنش را تکان نمیدهد و صبحگاه بیا نیست که نیست!
حس میکردم کارم از آنچه که به نظر میرسید زارتر شده است،بعد از کلی بلغور کردن و شعر بافتن های رایج یک فرمانده،ذکر نمود؛که به دلیل حمله ی ایالات متحده(تیمسار بسان روزهای جوانی آمریکا را ایالات متحده خطاب کرد)به عراق،کلهم اجمعین مرخصی ها لغو و در حالت آماده باش می باشیم.
حس میکردم که این اولین عید نوروز را رو دست خورده ام و در افکارم تمام گزینه ها را مرور میکردم.فرار از فنس ها و حصارهای امنیتی پایگاه که 14 کیلومتر مسافت داشت،گرفته،تا پاچه خواری های معمول و رایج در آن فضای منحوس!
اما نه،من به این ادبیات نامتجانس پاچه خوارانه آشنا نبودم و کلاً نزدیک شدن به فنس ها هم کاری نابخردانه بود،چرا که برای پاسداری از فنس ها و حریم پایگاه سگهای دو متری و غول پیکر از آلمان خریداری شده بود،بنابراین عطای رفتن را به لقاء بخشیده و در افکارم حس ماندن و سوختن و ساختن رو القاء نمودم!
هر طوری بود ایام عید و فروردین را گذراندم.شانس و اقبال از غیب سر برآورد و پدر یک آشنا و واسطه را گیر آورد و من را از شر پاسداری دادن در آن فضای رعب و وحشت ها رها ساخت.
اردیبهشت ماه 1382 و من را برای قسمت تأمین مسکن که یکی از قسمت های اداری پایگاه بود از گروهان پاسداری ثارالله کسر کرده و به منازل سازمانی پایگاه کوچ دادند.محل جدیدم در دو اطاقه های پایگاه بنا بود.معماری پایگاه طوری بود که در دو اطاقه ها درجه داران مجرد و تبعیدی و در سه اطاقه ها افسران جوان و موی دماغ و در چهار اطاقه ها افسران قدیمی و زواردرفته و در پنج اطاقه ها خلبانان و فرماندهان ارشد اسکان داشتند.
اوایل زندگی در مکان جدیدم غریب مینمود،و من در دوران نقاهت پس آن دوران سخت قرار داشتم.روزها و شبها سپری میشد و من تنها در یک دو اطاقه در میان افکارم ولو بودم و کار هر روزم شده بود باز و بسته کردن پیچ تلوزیون!
مدتی زمان برد تا با محیط جدید خو گرفتم،کم کم برای خرید نان و مایحتاج زندگی تنها،به بازار پایگاه میرفتم و ارتباط من از تلوزیون و تخت خوابم به محیطی دیگر بسط داده میشد،بی آنکه خود دانم و حس کنم.
خرداد ماه نزدیک بود و با دوچرخه ای که در اختیارم بود،سخت مشغول آمار گرفتن از خانه هائی بودم که ساکنانشان یا بازنشسته شده بودند و یا منتقل ولی خانواده هایشان هنوز در پایگاه ساکن بودند.
تلوزیون سیاه و سفیدی بود که با مبلغ 8500 تومان از سرباز قبلی که اهل کامیاران بود خریده بودمش،آنجا بیشتر در جریان جنگ عراق قرار میگرفتم و بیشتر وقت من با آن تلوزیون سیاه و سفید میگذشت،آنجا تمام دنیا را سیاه و سفید میدیدم!
در دو اطاقه ها زندگی جور دیگر جریان داشت.درجه دارانی که در میان محیط نظامی و پادگان میدیدم در این فضا رخ و صورتی دگر داشتند.بیشتر که وارد جزئیات میشدم بر ابهاماتم افزوده میشد.
در آن زمان کله ام بوی قرمه سبزی میداد و از هر نوع بازخورد اجتماعی و محیطی به دور بودم!
در پشت دو اطاقه ی ما که دو اطاقه ی اول بود چند تا جوانک بودند که در گردان نگهداری هواپیماهای جنگنده مشغول انجام وظیفه بودند،اهل اندیمشک بودند و دنیای پیچیده ای داشتند!
کم کم به دلایلی که همه ی ما ایرانی ها در آن مشترکیم(مثل قرض گرفتن نان و نمک و فلفل) ارتباطمان بیشتر و بیشتر شد.چون هم سن و سال هم بودیم از لحاظ برقرای ارتباط مشکلی نداشتیم و ارشد و زیر دست و این ادا اطوارهای رایج نظامی حالیمان نمیشد!
روزها که همه سرگرم کارهای محوله بودیم و شب ها در جوار هم.قبل از این که راهی خدمت شوم،پدر طی یک عملیات پیچیده ی نصحیت طلبانه و توجیه همه جانبه،به من گوشزد نموده بود که با نظامی جماعت دمخور نشو که کاری بس خطرناک و خسران آور است! پدرم حق داشت،چون رنگ سربازی را ندیده بود و یا هر چه میدانست از نظامیان آن دوره بود و نه از این دوره ی رنگ پریده و مردود!
آنجا به واقعیت های ملموسی رسیدم که قبل از آن تلوزیون و روایت فتح برایم حکایت رستم و سهراب را به خوردمان میداد. و سعی در وراونه جلوه دادن حقایقی داشت که خود در حال گذران از آن بودم.آنجا حکایت علی بابا و چهل دزد بغداد را با دیدگان خودم لمس کرده و تجربه نمودم!
کسانی که به خاطر نبود کار و شغلی مناسب در آن شرایط قرار گرفته بودند و هیچ گونه شباهتی با مهره های مجسم کرده ی آقایان نداشتند.همه در بزم و الواطی بودند و روزها را با بسم الله و تقبل الله و شبها را با نوش و سلامتی و لفظ همین امشبه رو عشقست میگذراندند!
و من همچنان بسان تلوزیون سیاه و سفیدم دنیا را در دو رنگ سیاه و سفید تجسم نموده و تفکر میکردم که اینان،چگونه میخواهند از این کیان بی رمق پاسداری نمایند!
شاید ادامه داشته باشد./.
یکی از روزهائی که بدرقه ی رفتن بودم(مهرماه 1381)

نشانه(ابراهیم در آتش)

شغالی گر
ماه بلند را دشنام گفت
پیرانشان مگر
نجات از بیماری را
تجویزی اینچنین فرموده بودند.
فرزانه در خیالِ خودی
اما
آن که به تندر
پارس می کند،
گمان مدار که به قانونِ بوعلی
حتي جنون را
نشانی از این آشکاره تر
به دست کرده باشند.
احمد شاملو/ابراهیم در آتش/نشانه/1352
لینک دانلود شعر با صدای احمد شاملو

پینوشت: از دوستان و سرورانی که به این وبلاگ سر میزنند خواهشمندم که نظر و تفسیر خود را از این شعر شاملو ابراز کرده و ذکر کنند؛اساساً منظور و اشاره ی شاملو به چیست؟

حکایت مورچه و مورچه خوار

عموی مورچه: مورچه جان،چند وقت دیگه مونده به گزینش؟
مورچه: بیست روز دیگه عمو جان
عموی مورچه: خب مورچه جان بهتره این بیست روز رو بشینی توی خونه و هر چی توی این چهار سال زحمت کشیدی و خون دل خوردی یه مروری کنی تا رو سیاه نشیم،یادت باشه هر جا خسته و دلسرد شدی به آینده فکر کن!
مورچه: اگه بخواد از منابعی که من خوندم سوال بپرسه مطمئن باش،خیالی نیست.فقط میمونه متفرقه که دادم از کتاب فروشی واسم بیارند.
تمثال مبارک حضرت مورچه خوار و جناب مورچه

روز گزینش:
مورچه خوار: خب مورچه جون،طرفدار کدوم تیم ورزشی هستی؟
مورچه: آقا،آقا،طرفدار تیم ملی فوتبال آلمان هستم.
مورچه خوار: طرفدار کدم تیم!؟! یعنی تو طرفدار تیمی هستی که توی سازمان ملل به ضرر ما رأی میده؟!؟
مورچه خوار: نظرت در مورد کشورهای ترکیه و برزیل و چیه؟
مورچه: من زیاد در مورد این دو کشور اطلاعی ندارم،اما توی اینترنت خوندم که کشور ترکیه کشور لائیکیه!
مورچه خوار: پس تو توی اینترنت هم میری!!!
مورچه خوار: معمولاً جوون ها توی سن شما زیاد روزنامه میخونند،خب نظرت در مورد مطالعه و روزنامه خوندن چیه؟
مورچه: من زیاد روزنامه نمیخونم اما اگه وقت کنم و درس و مشق بهم اجازه بده،از توی اینترنت سایت های خبری رو یه دیدی میزنم.
مورچه خوار: پس تو زیاد توی اینترنت میری!
مورچه خوار: مثلاً چه سایتها و خبرگذاری هائی رو مرور میکنی؟
مورچه: زیاد فرقی ندارند هر کدومشون که به واقعیت نزدیک باشند!
مورچه خوار: کیهان و خبرگذاری فارس رو هم میخونی؟
مورچه: زیاد نه،اما روزنامه ایران و اعتماد رو گه گاهی میخونم!
مورچه خوار: که این طور....؟
مورچه خوار: در موقع رفع حاجت از کدوم طرف بدنت وارد مستراح میشی؟
مورچه: زبونم لال،این چه حرفیه؟ توی اون موقع کی یادشه که چطور میره تو!
مورچه خوار: پس تو زیاد هم التزامی به سنت ها و سیره ی بزرگان نداری؟
مورچه خوار: از چه رنگی خوشت میاد؟
مورچه: چون به حضرت علی علاقه ی خاصی دارم از رنگ سبز!
پس از یک ساعت
مورچه: آقا،نمیخواین در مورد خطوط انتقال و توزیع و سیستم های انرژی چیزی بپرسین؟
مورچه خوار:  در مورد چی؟خب وقتت تمومه بچه جون میتونی از روابط عمومی و امور اداری هفته ی بعد جواب گزینش رو بگیری.
عموی مورچه: خب مورچه جان؛چه کردی حاظر جواب بودی؟
مورچه: عمو جان هر چی خونده بودم و بلد بودم ازم نپرسید،فقط یه سری سوالات چپندرقیچی بود که پرسید و منم راستشو گفتم!
نتیجه مصاحبه در گزینش:
آقای مورچه،شما نتونستید واجب شرایط استخدام بشید!!!
پ.ن: داستان بالا را با کمی تغییرات در اسم و و رسم نگاشتم،و مورچه پس از این ماجرا در دانشگاه امپریال کالج لندن پذیرش فوق لیسانس در رشته ی برق با گرایش سیستم های کنترل و استخدام در یکی از شرکت های خصوصی بریتانیا در موضوع تولید برق با توربین های بادی را اخذ نمود./.

بسامدهای فرهنگی ما

سال 1366 بود و من کودکی پنج ساله بودم،پر شر و شور و خالی از بسامد های فرهنگی کودکان وقت در کشوری دیگر.یادم می آید در همین سالها بود که با فلسفه ی وجودی ویدئو و فیلم آشنا شدم.از این و آن شنیده بودم که فلانی را به خاطر حمل و نگه داری ویدئو احضار و جریمه کرده اند.ویدئو برایم غول بی شاخ و دمی شده بود که در رویاهای مغز پنج ساله ام فرصت حلاجی پیدا نمی کرد.
اولین بار که یک ویدئوی چوبی هیتاچی را دیدم،تا یه هفته،خواب را از چشمانم ربوده بود و برایم  به صورت مسأله ای لاینحل شده بود.بدون اینکه بتوانم با این ابزار آشنائی کوچکی داشته باشم در تن و روحم لرزش و ترس عجیبی حس میکردم.
سال 1367، همسایه ما را به دلیل داشتن یک ویدئوی کهنه و زوار درفته احضار کرده بودند.به اندازه ده سال بر غنای فکری ام افزوده شده بود.دیگر آن ترس یک سال قبل را نداشتم اما برای چراهای خودم هم جوابی پیدا نکرده بودم!
در همین سال بود که برای اولین بار چشمم به جمال این وسیله سمعی و بصری روشن شد،شوی تلوزیونی طنین بود.در همین سال هم اولین فیلم سینمائی(از سری داستانهای صمد آقا)غیر از تلوزیون داخلی رو نگاه کردم.جنگ پایان یافته بود و تلوزیون داخلی سرمست از فتح الفتوح،فرصتی برای پخش برنامه ای متناسب با روحیات من پیدا نمیکرد.
چون شهر ما در مجاورت خلیج فارس و کشورهای عربی منطقه قرار داشت به طور ناخودآگاه و غریزی در خود کمبود فرهنگی شدیدی احساس کرده و به سوی کانال های تلوزیونی منطقه گرایش عجیبی پیدا کردم.در حالی که همه دنبال هوای خوب و زمستان بودند،من در رویاهای خودم آرزوی آمدن تابستان و هوای شرجی میکردم،زیرا که در هوای شرجی کانالهای تلوزیونی منطقه با کیفیت بهتر و شفاف تری دریافت میشد!
همه جا صحبت از جنگ و روایت هائی از این موضوع بود و من و افکار کودکانه ام بیزار از این تراژدی های فرصت سوز. به هیچ عنوان نمیتوانستم با کانال های داخلی ارتباط دوسویه ای برقرار نمایم و یک جور کشش معکوسی را در خود احساس میکردم.
سالها گذشت و سر و کله ی ماهواره در کشور پدا شد،کانالهای فارسی به سرعت برق و باد در این ورطه ی صدا و تصویر نمود پیدا کردند.محدودیتها هنوز و همچنان برقرار بود،ولی به سرعت آوازه اش به کوچه و برزن رخنه کرد ولی تلوزیون و رسانه ی داخلی همچنان در همان خط آغازین خود قرار داشت!
به تدریج فاصله ای که در سال 67 برایم رخ داده بود را در دبیرستان و در سال 76 بین هم سن و سالانم مشاهده می کردم.بحث تهاجم فرهنگی در کشور بالا گرفته بود،در دبیرستان هم بی نصیب نبودیم و چه در کتاب و چه در کلاس مورد غضب و اشاره بودیم،بی آنکه خود بدانیم چرا این همه اشاره به ما،که خود محصول این ساختاریم؟!؟
یا ما راه را اشتباه رفته بودیم و یا این که ساختار و کتاب و اپیدمی های درسی نتوانسته بود نقش خود را برای اهداف مورد نظر آقایان به خوبی ایفا کند.
هر چه بود تقصیر ما نبود،چون ما در حال تکامل و یادگیری بودیم،و بری از این جریاناتی که در زیر پوست جامعه اتفاق می افتاد!


ساعت 1:30 نصف شب،در گوشه ای کز کرده ام و دارم سماق میمکم! گوشی موبایلم زنگ میزند.خاله ام بعد از 5 سال یاد من کرده است.عجیب تر از آن که شماره ی دیگرم را بنی بشر جز مادر جان و یکی دوتا از بچه ها ندارند،شاخ در می آورم که این موقع با من چه کاری دارد.ازش میپرسم،چیه خاله جان اوامر چیست،راه گم کرده ای؟میگوید؛سوال پیچ نکن ،زود بدو بیا کار مهمی باهات دارم!
تا رسیدن به درب منزلشون با خودم هزاران فکر میکنم که نکند کاسه ای زیر نیم کاسه باشد و یا شایدم دسته گلی به آب داده باشم.نزدیک میشم و زنگ آیفون را میزنم فقط میگوید؛ بیا تو!
سلام میکنم و وارد میشم،بدون جواب دادن میگوید؛تو بلدی این فارسی وان را برایم روبراه کنی؟
با ترس و دلهره و کمی چاشنی طعنه به او میگم؛مگر تو کانالهای اسلامی وطنی و تفسیر موضوعی قرآن را نگاه نمیکنی و منتقد برنامه های ماهواره ای نبودی؟
خاله خانم،تقصیر را به گردن ننه جان میندازد،که 95 سال سن دارد، که عمرش زیاد نگاه فیلم و سریالهای وطنی هم نکرده چه رسد به فارسی وان! اما مثل اینکه این دفعه را اشتباه کرده بودم و  ننه جان،اسم تمامی بازیگران فیلم های این کانال را  از بر است! تازه داشت کلی بد و بی راه میگفت؛که چرا مدتیست این کانال هی قطع و وصل میشود!
کاری به ساختار و شالوده ای این کانال ماهواره ای ندارم و هدفم برسی این کانال نیست،ولی باید قبول کرد که دیگر کانالهای داخلی(دولتی)کششی برای جذب مخاطب و برقراری ارتباط دوسویه را دارا نیستند.دیگر کسی به اخبارهای داخلی توجهی نمیکند،اخبار میگوید؛هوای خوزستان امروز 30 درجه است و در خیابان مردم می گویند؛بابا 30 درجه کجا بود،برویم BBC فارسی را گوش بدهیم ببینیم فردا هوا در چه وضعیست!
طوری شده است که اگر کانال داخلی برایمان بگوید شب است در باورمان نمیگنجد و خود به آسمان نگاه میکنیم!
کانالهای دیگر برایمان وحی منزل شده اند و در داخل همچنان کانال داخلی بر مواضع افسار گسیخته ی سابق خود مصر و پای فشاری میکند و مرغ همچنان یک پای دارد و بس!

لینک به مطلب:

خفته ی بیدار

آنگونه که باید،نشد و نخواستیم تقدیرت کنیم.آن حس لعنتی تقبیح همیشه بر ما سایه فکنده،ای هم صدای دوران های محنت.افسوس که ما فراموش کنندگان را سرنوشتی جز فراموش شدن نیست،اما تو که فراموش شده نبودی و نیستی،ای صدای بن بست ها در گذرگاهان دشنه بر پشت!
در روزگاران کینه و خشم از عشق و انسانیت سرودی و بر زبان جاری ساختی،اهل تملق نبودی و از روی منشور وجودی انسان شعر گفتی.اشعار بی وزن و ناموزون رو تو موزون و پروزن نمودی ای همنشین با آیدا در آینه های زنگار بسته!در جستجوی مرغ بارانت درد مشترک را فریاد زدیم و بر سنگفرش نشستیم ای سرودی برای سپاس و پرستش.
درشبانه های تو مرثیه های خاک را از بر خواندیم و از مرگ خود سخن ها گفتیم و بر شالوده ی بودن ها فریاد آزادی را صدا زدیم ای خفته ی بیدار!
احمد شاملو/دی ماه 1357 در لندن

تو کجایی؟
         در گستره‌ی بی‌مرزِ اين جهان
                                        تو کجایی؟
 من در دوردست‌ترين جای جهان ايستاده‌ام
کنارِ تو.
     تو کجایی؟
           در گستره ناپاکِ اين جهان
                                     تو کجایی؟
من در پاک‌ترين مقامِ جهان ايستاده‌ام
      بر سبزه‌شورِ اين رودِ بزرگ که می‌سُرايد
برای تو...
احمد شاملو/ترانه های کوچک غربت/لندن،دی ماه57

لینک به مطلب:

چراهای عریان

براستی چرا جامعه ی عریان ما نمی اندیشد، سرمنزل مقصود کجاست؟
براستی چرا این فرضیه ی یا رومی رومی یا زنگی زنگی دست بردار تاریخ ما نیست؟
براستی چرا شعار زنده باد و مرده باد از تاریخ هزار نویسنده ی ما پاک نمیشود؟

تصویر اول: جامعه ی جمع گرا و رو به رشد(آنها)

تصویر دوم: جامعه ی فرد گرا و رو به زوال(ما)

بیا ز سنگ بپرسیم
 درون اینه ها درپی چه می گردی ؟
 بیا ز سنگ بپرسیم
 که از حکایت فرجام ما چه می داند
بیا ز سنگ بپرسیم
زانکه غیر از سنگ
کسی حکایت فرجام را نمی داند
همیشه از همه نزدیک تر به ما سنگ است
 نگاه کن
نگاه ها همه سنگ است و قلب ها همه سنگ
 چه سنگبارانی ! گیرم گریختی همه عمر
کجا پناه بری ؟
خانه خدا سنگ است
به قصه های غریبانه ام ببخشایید
 که من که سنگ صبورم
 نه سنگم و نه صبور
دلی که می شود از غصه تنگ می ترکد
چه جای دل که درین خانه سنگ می ترکد
در آن مقام که خون از گلوی نای چکد
عجب نباشد اگر بغض چنگ می ترکد
 چنان درنگ به ما چیره شد که سنگ شدیم
دلم ازین همه سنگ و درنگ می ترکد
بیا ز سنگ بپرسیم
که از حکایت فرجام ما چه می داند
از آن که عاقبت کار جام با سنگ است
بیا ز سنگ بپرسیم
 نه بی گمان همه در زیر سنگ می پوسیم
 و نامی از ما بر روی سنگ می ماند ؟
درون اینه ها در پی چه می گردی 
فریدون مشیری/مجموعه شعر از خاموشی

فوتبال دائی جان ناپلئونی!

از سال 85 که شروع به وبلاگ نویسی کردم هیچ گاه سعی نکردم در مورد فوتبال و شدت علاقه ام به این ورزش مطلبی رو منتشر یا که نقد کوچیکی داشته باشم و همیشه سعی میکردم توی توئیتر و فیس بوک و فرندفید در موردش بحث و تبادل نظر کنم.اما وقتی که چشمم به این بر و باند برنامه سازان صدا و سیما می افته و از بد حادثه تورنمتی در پیشه در حد مرگ ذله میشم!
دوازده سال پیش توی جام جهانی 98 فرانسه تونستیم یه دو گل ناقابل به آمریکا بزنیم و الان که سالها از اون موضوع میگذره هنوزم تیتراژ برنامه های بی محتوای تلوزیون همون دو گله و اون سرود زجرآور؛ ورزشکاران،دلاوران،نام آوران ....
تقریباً دو روز پیش بود که داشتم سایت های خبری و تحلیلی ورزشی رو یه مروری میکردم که چشمم یه خبر خنده دار سایت گل به نقل از سایت فدراسیون فوتبال ایران افتاد، با این مضمون: که ايران يکي از بهترين باشگاههاي شرق اروپا را متوقف کرد!
اولش باور نکردم گفتیم شاید سایت گل خواسته کمی سوژه بازی و مزاح کرده باشه و خیلی جدیش نگرفتم.اما یه کم که کنجکاو شدم و سری به سایت فدراسیون فوتبال ایران زدم با کمال تعجب دیدم که بله آقایون ما رو بلانسبت خودمون حسابی خر فرض نموده اند! 
عیب ما ایرونی جماعت و خصوصاً مسند نشینان اینه که،همدیگر رو نفهم و خر فرض میکنیم و به این میرسیم الان توی جدیدترین رنکینگ فیفا که اعلام شده،توی رده ی 64 جهان و پائین تر از کشورهای: بورکینافاسو-هندوراس و مالی قرار داریم!
باید به حال فوتبالی که مسئولانش بازی فوتبالیستها رو در فیلم های سینمائی منع کرده(+) و یک منشور من درآوردی و خیالی رو با ذهن بسته خود طرح نموده زار و زار گریست .در این فوتبال دائی جان ناپلئونی که روی پیراهن تیم های ورزش اش به جای تبلیغ و استفاده از پول و سرمایه اسپانسرها،یه شعار مذهبی و یا سیاسی باشه عاقبتی به جز این که در قعر رنکینگ فیفا باشه در انتظارش نیست که نیست!
لینک به مطلب:

جدیدترین رده بندی فیفا( 23 تیر 1389)/ برای نمایش بزرگتر به روی تصویر کلیک کنید