روایت تف سید و بُز اخفش!

برنارد شاو عقیده دارد؛ ما از تجربه کردن می‌آموزیم که انسان هیچگاه از تجربه کردن چیزی نمی‌آموزد.
سال 1370 بود و من در  انفوان کودکی ایام میگذراندم.کلاس چهارم دبستان بودم و بالطبع درس ریاضی عیار دانش آموز زرنگ را تعیین میکرد.یه روز یادم میاد که امتحان قوه(اشتباه نگیرین،منظورم باطری نیست!)ریاضی داشتیم،درست یادم نمیاد اما این و به خاطر دارم که هفته ی منتهی به امتحان،اصلاً لای کتاب و درس و مشق و باز نکرده بودم و مشغول ول گشتن توی کوچه و بازار بودم.
تا روز امتحان  به روی مبارکمان نیاوردیم و خود را به کوچه ی علی چپ زدیم،اما یکی از بچه های محله که از قضاء هم کلاسی ما هم بود،نتونست جلوی دهان غار علی صدرش و بگیره و قضیه رو به خونه ی ما،لو داد.
قضیه به گوش مادر که رسید قشقرق و الم شنگه ای راه انداخت که نگو. یه آشنای مسنی ما داشتیم که هفته ای یه بار به خونه ی ما رفت و آمد داشت و توی همین یه روز آمار کل هفته و مشاهداتش رو از سیر تا پیاز واسه اهل خونه بازگو میکرد.ما بهش میگفتیم سید،و این بنده خدا هم جوگیر و از خوشحالی یه شال و چفیه ی سبز رنگ روی سر و گردنش گذاشته بود و کلی با خودش حال میکرد،میتونم تصور کنم که اون لحضات مث برادران ویلبر رایت انگار توی آسمون بال بال میزد!
از قضاء روزی که امتحان ریاضی داشتم سید هم توی خونه ی ما بودش.جر و بحث من با مادر به نتیجه ای نرسید و مادر مجبور شد به سید رو بندازه که یه کاری واسش کن شاید امروز آبروی ما رو نریزه!
سید اولش یه نیم نگاهی از جنس مسیحا به من کرد و گفت؛ آی پسر بیا نزدیک.درنگ کوتاهی کردم و حالتی از ترس و اضطراب پیش سید رفتم.سید انگشت اشاره اش رو توی دهانش گذاشت و یه قطره آب دهانش رو،روی پیشونی من مالید و گفت خیالتون تخت تخت!
زنگ آخر امتحان ریاضی داشتیم و کل روز و من توی هیچ کدوم از کلاس ها نرفتم و توی راهروی پشت کلاسها نشستم و شروع به درس خوندن کردم.به خودم هزار تا فحش جور واجور میدادم که ای کاش درسم و خونده بودم.توی تخیلات خودم همش به چهره  عبوس معلم فکر میکردم که جلو کل بچه ها پاهام و به فلک بسته.
خلاصه از ترس تنبیه و نه به خاطر سید و غضب مادر امتحان رو با خوبی و خوشی دادیم و نمره ما شد 19/75 .
خونه که رسیدیم اولین کاری که کردم نمره و برگ امتحانی رو به مادر نشون دادم و کلی به به و چه چه سر دادم. اون روز گذشت و فکر کنم شب جمعه بود که مادر رفته بود روضه خونه یکی از آشنا ها،مراسم روضه ی زنونه بود و من توی حیاط منزلی که محل روضه بود پرسه میزدم.
بحث سر معجزات الهی بود،و هر کسی از ضن خود مقداری بلغور میکرد!یکی از فلان امام زاده و بقعه میگفت و دیگری هم از ....
این مادر ما که میخواست از قافله عقب نمونه قضیه تف سید و امتحان ریاضی ما رو با آب  و تاب واسه همه نقل میکرد.هفته ای نگذشته بود که عرضه و تقاضاء واسه تف سید رو به افزونی گشت!
دیگه این سید ما به جای یه روز توی هفته یه روز توی یه ماه هم نمیومد سروقت منزل ما! خلاصه این تف سید ما شده بود شفاء بخش و بقیه شده بودند بُز اخفش!
هر چی ما اون روزها توی سر میزدیم که ایهاالناس؛بابا من از ترس تنبیه معلم و سه ساعت تمرین پشت کلاسها تونستم نمره ریاضی رو بیارم ولی کو گوش شنوا.
هر چی خودم و تیکه و پاره میکردم که ایهالناس این سید ما عمرش ربع رکعت نماز نخونده،شفاعتش کجا بود،جوابی نمیگرفتم و پاسخشان این بود که در مورد اولاد پیغمبر و خدا بد نگو که غضب میشیا!
شده بود که واسه اولین بار آرزو میکردم که ای کاش درس نخونده بودم و فلک آقا معلم عبوس رو به جان خریده بودم و این نمره ی ننگین و نه!
روزها و ماه ها و سالها از آن ماجرا می گذرد و من همچنان بر اصول اولیه ی خود پایفشاری میکنم که آن ماجرا آن نبود که میپنداشتید،اما کماکان درب بر روی یک لنگه میچرخد و مرغ همچنان یک پای دارد و بس.
پندهای پرش اولی: لطفاً کلاهتان را محکم بچسبید چون این ماجرا در سال 1370 اتفاق افتاده بود و هنوز دوچرخه سواری و کشتی و شنا در تلوزیون حرام شمرده نشده بود،پس سعی کنید تند نروید،چون هم دوچرخه حرام هست و هم شنا و هم کشتی و هم نگاه کردن به آنها!!!
پ.ن: بُز اخفش، اصطلاح است برای کسی که ندانسته بعلامت تصدیق سر بجنباند. (دائرة المعارف فارسی). کسی را گویند که مطلبی رانفهمیده تصدیق کند. (فرهنگ فارسی معین). اصل این ضرب المثل از آنجاست که گویند اخفش زشت چهره بود و کسی با او مباحثه نمی کرد. او بزی داشت که مسائل علمی را مانند همدرس بر او تقریر میکرد و بگفتۀ برخی تا بز مزبور آواز نمی کرد همچنان تقریر مینمود و آواز کردن او را دلیل تصدیق می پنداشت. و این معنی مثل شد. (از دائرةالمعارف فارسی) (از فرهنگ فارسی معین) (از آنندراج). مؤلف ثمارالقلوب آرد: بز اخفش مصحف بز اعمش (عنز اعمش) است، بدان مثل آرند برای کسی که در مقامی قرار گرفته که شایستگی آنرا ندارد، بدانجهت که فرد صالح موجود نیست. و اصل آن چنین بود که هر وقت اعمش هیچ کس از یاران خود را برای مباحثه نمی یافت با بز خود به محادثه و مباحثه می پرداخت، زیرا هم از بی کاری بیزار بود و هم از فراموش شدن مطالب می ترسید و هم برکار تدریس و روایت بسیار مایل بود. بهمین جهت بز اعمش ضرب المثل شد در آنچه ذکر شد و دربارۀ مخاطبی که نمی فهمد. (ثمارالقلوب فی المضاف و المنسوب ص 131)
لغت نامه دهخدا

5 نظرات:

مهتا گفت...

چه ماجراهایی داریم ما تو این مملکت

Naimeh گفت...

متاسفانه تا زمانی که چنین دیدگاههایی در بین مردم رواج داره نمی تونیم توقع داشته باشیم اوضاع از این بهتر بشه.

نگار گفت...

واقعا گرفتن نمره 19/75 در عرض خوندن سه ساعت درس اونم درس ریاضی :
فکر میکنم کار تف آقا سید بوده باشه
الان هستند در دار فانی؟
شمارشو میدی به من :)

نگار گفت...

واقعا گرفتن نمره 19/75 در عرض خوندن سه ساعت درس اونم درس ریاضی :
فکر میکنم کار تف آقا سید بوده باشه
الان هستند در دار فانی؟
شمارشو میدی به من :)

مينا گفت...

سال هفتاد كه سهله همين الان تحصيل كرده هاش هم اين چيزها رو باور ميكنن .
مسئلتن : تف سيد فقط واسه درس و مدرسه جواب ميده يا براي شفاي بيماران هم كارسازه ؟
همه بدبختيهاي ما از همين سيدها و معجزات و تفهاشونه .