چی فکر میکردیم و چی شد...

انگار همین دیروز بود (سال 1372)که به اتفاق چند تا از دوستام رفتم مسجد محل و واسه کلاس قرآن ثبت نام کنم،چه حالی داشتم .هیجان عجیبی بود.ثبت نام کردن واسه کلاس قرآن همانا،رفتن به بسیج هم پشت بندش واسم اتفاق افتاد.
چی فکر میکردیم و چی شد!!!
باور کنین هنوز ریشمون هم درست حسابی در نیومده بود!خیلی دوست داشیم که ما هم ریش داشتیم،چون از قدیمی ها شنیده بودیم هر که ریشش بیش ..... اش بیشتر! یه مدتی از بسیجی شدنمون سپری میشد (بعد از پایان جنگ تو سالهای1368 الی 1375) خیلی از بچه های محله تب بسیج تو سرشون بود.خیلی جو صمیمی حاکم بود،اگه اشتباه نکنم اون سالها باتوم اختراع نشده بود! بعد از یه مدتی بنا به مصالح شخصی و درسی تصمیم گرفتم زیاد دور و ور مسجد محل آفتابی نشم،راستشو بخواین زیاد وقت نمیکردم.
سالها گذشت و گذشت،کم کم ریشون هم در اومد و یه دو سه تار سپید هم تو سرمون پیدا شد و یه کاه مغز تو سرمون هم تبدیل به یه جو عقل شد ولی حیف که دیگر اوضاع همچون سابق نبود،پس از سالها گذرمون به بسیج دانشگاه افتاد،من به زمه ای از سابق و خوش خیال که این تو بمیری واقعاً از این تو بمیری هاست،فیلم یاد هندوستان کرد! ولی ای دل غافل یه مشت انسان کاسه لیس دور هم جمع شدن که فرق قاشق و بشقاب رو هنوز نمیدونن!!!
یادمه اون موقع یه مشت آدم بی ادعا و خاکی و باسواد دور هم جمع میشدن و تموم فکر و ذکرشون همدلی و اتحاد و دفاع از وطن بود.ولی الان چی میدیدم؟ آدم هائی که هیچ اختیار و تفکر و عاطفه ای از خودشون نداشتن.فقط ظاهرشون شبیه اون سالها بود،که با پنج دقیقه هم کلام شدن میشد تا تهش رو خوند! تموم فکر و ذکرشون شده پول و شام ! هنوز به هم نرسیدن به هم میگن پس کی پول و میدن،خب از شام چه خبر ؟ امروز کدوم مسجد و فلان جا شام میدن؟ واقعاً بسیجی که باید از معنویات لبریز باشه و متفکر و بی ادعا باید کارش به چنین روزی برسه که به جای دشمن خارجی به قول خودشون دشمن داخلی رو بکوبن! آخه کدوم دشمن؟ مردم - شیخ کروبی - مهندس موسوی یا که آیت اله منتظری یا شایدم ....
هدفم طرفداری از طرفینی که اسم بردم نیست،ولی نمیشه از مردم گذشت.مردمی که سالهاست که گوشت و مرغ تو سفره شون محلی از اعراب نداره.مردمی که به جای بنزین مخلوط بنزین و آب رو تو باک ماشینشون میریزن(البته منظورم از میریزن خود مردم نیست بلکه صاحبان با غیرت و شریف و معصوم پمپ های بنزینه!!!)
این هفته،هفته بسیج مستضعفینه.اما واقعاً کدوم مستضعف؟ اینهائی که توی بسیجن و همه دارا و سرمایه دار؟ یا که مردمی که توی دایره نیستن؟
واقعاً کدومشون؟

سخنی نیست
چه بگویم؟ سخنی نیست
می وزد از سر امید، نسیمی؛
لیک تا زمزمه ای ساز کند
در همه خلوت صحرا
به رهش
نارونی نیست
چه بگویم؟ سخنی نیست
***
پشت درهای فرو بسته
شب از دشنه و دشمن پر
به کنج اندیشی
خاموش
نشسته ست
بام ها
 زیرفشار شب
کج،
کوچه
از آمدو رفت شب بد چشم سمج
خسته ست
***
چه بگویم ؟ سخنی نیست
در همه خلوت این شهر،آوا
جز زموشی که دراند کفنی
نیست
وندر این ظلمت جا
جزسیا نوحه شو مرده زنی
نیست
ورنسیمی جنبد
به رهش نجوا را
نارونی نیست
چه بگویم؟
سخنی نیست...
      زنده یاد احمد شاملو






1 نظرات:

Ivo Serentha and Friends گفت...

My compliments for your blog and pictures included,I encourage you to photoblog,

http://photosphera01.spaces.live.com

Even week another photo album

Greetings from Italy,

Marlow